[اتاقِ سفیدِ خالی]

دست سردِشو رو چشمام حس می‌کنم. پاورچین پاورچین از پشت سر اومده گویا. میگه: اگه گفتی من کی‌ام؟ میگم پاییزی!

پاییز همیشه سنگین بود. این بار خیلی سنگین‌تر.

یکی و دو تا نیست. مغزم و هزار تا فکر مختلف از هزار جهت دارن میکشن. سالهایی که پیش رومه قرار نیست آسون بگذره.

ولی دریا تو که میدونی اینا رو. وقتی تو یه جمعی همنشینات تو یه مسئله‌ای از تو بهترن، درد و فشار روحیشو حس می‌کنی، احساس کم بودن می‌کنی، اعتماد به نفست پایین میاد ولی تو هم همون جای قبلی نمی‌مونی.

بذار آدما بیان تو زندگیت و تاثیرشونو بذارن. بهرحال:

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خس

پ.ن: تهِ همه چی برمیگرده به خودت، ادراکت...

پ‌.ن۲: از این روزا هم رد میشین. با هم. همه چی خوب پیش می‌ره.

پ.ن۳: روز خوبی باشه برای هممون❤️

بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 12:55 توسط Darya

[سردِ موذیِ آشنا]

یه دوره فشرده دارم که بابتش باید کلی زمان بذارم ولی مغزم سنگین بود. هرچقدر زور می‌زدم متمرکز بمونم نمیشد. گفتم بخوابم نشد باز. صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. خودت بودی. اومدم باهات حرف زدم. اول از اینکه روزت چطور گذشت، روزم چجوری طی شد...بعد یهو به خودم اومدم دیدم صورتم اشکیه و چشام میسوزه. از همه چی برات حرف زدم، حرفاتو شنیدم. به هم دلداری دادیم و گفتیم میگذره این روزا هم.

چمه؟ مشکلاتم هنوز به مرحله‌ای نرسیدن که حل نشن، حتی اونقدرا هم سخت نیست حل کردنشون. ولی نگرانی و فکر و خیال ذهنمو کوفته کرده انگاری. همش حس میکنم نمیشه، نمیتونم.

الان بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز دارم برنامه بچینم. الان بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز دارم متعهد بمونم. کار کنم. خیلی کار کنم. درس بخونم. سر خودمو گرم کنم و اینقدر فکر نکنم به همه چی.

الان باید فقط اجازه بدم رد بشن این روزا. چه بهتر جوری رد بشن که در آینده بابتش سرم بالا باشه.

می‌خوام به چیزای سازنده‌ای پناه ببرم.

عمو هربار میاد حرفاش یه تکونی اساسیه برای ذهنم. همه چی و به هم می‌ریزه. همه گرد و غبارا و کثیفیا مشخص میشن. یه جورایی توفیق اجباریه. بعد رفتنش باید بشینم همه جا رو تر و تمیز کنم. همه چی و مرتب بذارم سر جاش.

پوف...

پ.ن: خدا رو شکر...بابت خیلی چیزا.

بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:11 توسط Darya

[فکرِ فردا]

با اینهمه هر آن‌که نه خواری کشید از او

هرجا که رفت، هیچ‌کسش محترم نداشت دریا خانوم.

بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 10:37 توسط Darya

[پانزده صفحه‌ای که نخواندم!]

عنوان و دقت نکنید بهش خیلی. یه طعنه‌س به خودم سر اینکه یادم بمونه.

سردرگمی واضح‌ترین احساسِ این روزهامه. اومدم خونه. عمو اومد و حرفهاش بار سنگینِ یه سری اطلاعات جدیدِ پردازش نشده‌س رو شونه‌م. نمی‌دونم باید چیکار کنم. نمی‌دونم چی درسته و چی غلط.

میدونید چیه...دو قدم بعدمو میدونما! ولی تصویر کلیِ اینکه می‌خوام چیکار کنم، هدفی که نسبت بهش مطمئن و مصمم باشم و بهم جدا انگیزه پیش رفتن و بده...اونو ندارم انگار. یعنی سر دو راهیم. شایدم سه راه...چهار راه...نمی‌دونم واقعا.

پ.ن: خبر خوشی که گفتم شاغل شدنم بود.

بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:55 توسط Darya

[خونه]

الان سراپا آخیشم. هرکی ندونه فکر می‌کنه تو خوابگاه شکنجه‌م میکنن ولی واقعا خونه همیشه فرق داره...

اتفاقات خوبی افتاد. سر فرصت میام تعریف میکنم. فعلا دارم بیهوش میشم.

بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:27 توسط Darya

[عناوینِ جدید]

خیلی جدی دنبال کار میگردم این روزا. و اعتمادم به خودم دچار تزلزل شده راستش. حس می‌کنم اونقدرا همه چی اوکی نیست و اونقدرا مهارتهام کافی نیستن.

ولی به تکاپو افتادم برای رشد. و این برام قشنگه. همنشینی با هم اتاقیای جدیدم هم دخیل بوده تو این جریان.

میدونید...می‌دونم روزای پیش رو قراره خیلی سخت بگذره. اینجا خیلی چیزا متفاوت از قبله. احساس مسئولیت بیشتری دارم در قبال همه چی. خیلی چیزا رو دارم واضح تر میبینم و انگار جدی‌تر شدم برای زندگی کردن.

دعا کنید این قضیه کار به بهترین شکلش اوکی شه. مسئله فقط بحث دریافتی نیست. محیط کار برام خیلی مهمه، آدمهایی که می‌خوام بخش زیادی از روزم رو باهاشون بگذرونم و مواردی از این دست.

نمی‌دونم...

دلم میخواد بیشتر بنویسم. بیشتر حرف بزنم چون چیزای زیادی برای گفتن دارم. ولی نمی‌دونم از کجا شروع کنم.

جدیدا بیشتر به این پی بردم که نگرشی که به خودم دارم خیلی وابسته به نظر اطرافیانه. نمیدونم باید چیکارش کنم و چجوری میشه اوکی بشه.

تو محیط دانشگاه هنوز تا خرخره پرِ استرسم. یه استرسِ نهفته. خیلی کارا رو میتونم انجام بدم ولی از انجام دادنش طفره میرم. منطقی که نگاه میکنم مشکلاتم مشکلات اونقدرا بزرگی نیستن. حل میشن. ولی یه فشار احساسیِ سنگین و مداوم رو روی شونه هام احساس می‌کنم. نمیدونم دقیقا از کجا میاد. شاید مجموع هزار حس ناراحت کننده‌ی ریز و درشته. نمیدونم.

اینجا انگاری بعد زنانه‌م خیلی فعال‌تره‌ نسبت به خوابگاه قبلی. البته خب نسبت به بقیه مشخص میشه دیگه. توی خوابگاه قبلی همه خیلی دختر بودن، خیلی زن بودن...اینجا اونجوری نیست.

قضیه عقده پدر، عقده مادر یونگ و شنیدین؟

جامعه آماریم خیلی محدوده حقیقتش. ولی یه جور عجیبی دارم میبینم تقریبا همه بچه‌هایی که اینجان رابطه های چندان خوبی با مادرشون ندارن. رابطه بدِ دختر با مادر یه جورایی منجر به فرار از زنانگی میشه...و رو آوردن به دستاورد، علم، قدرت و چیزای شبیه این. جالبه برام. دلم میخواد فرصتشو داشته باشم داستانِ بقیه بچه‌ها رو هم بشنوم‌.

دلم میخواد دوباره پادکست شنیدن و شروع کنم. یه کتاب از یالوم و خیلی ریز ریز و آروم آروم دارم میخونم. دوسش دارم. قراره با همین تعداد. صفحات کم تا کمتر از یک ماه تمومش کنم.

نمیدونم به خاطر تمرکزیه که کم شده یا چی...که جدیدا سخت میتونم حواسمو طولانی مدت روی یه کتاب یا یه فیلم جمع نگه دارم.

درنا، درنا، درنا...این روزا بودنش خیلی پررنگ، عمیق و قشنگه.

پ.ن: میبینید؟ اینقدر همه چی تو ذهنم پراکنده‌س که تو نوشته‌هامم مشخصه. دقیقا از هر دری سخنی.

پ.ن۲: یادتون نره دعام کنیدا❤️ منم براتون کلی قشنگی و آرزو میکنم.

بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:33 توسط Darya

[مرشد]

دلم میخواد دست خودمو بکشم ببرم یه گوشه خلوت بهش بگم نذاری همه چیز تو رو بکشونه تو مسیر نادرست ها!

تو قبلا هم یه بار همه اینا رو تجربه کردی. با همه جونت هم تجربه کردی. یه جا افتادی بین آدمایی که دنیاشون برات عجیب و غریب بود، حرفتو نمی‌فهمیدن، حرفشونو نمیفهمیدی...ولی تا حدود زیادی، تا سطح خوبی تونستی از پسش بر بیای و از اون مرحله گذشتی.

راهتو پیدا می‌کنی باز. سخته...میفهمم. ولی درستش می‌کنی همه چیو.

خودت باش. خودت بمون.

ادامه نوشته ..
بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:17 توسط Darya

[یاس]

من امروز و اینهمه انتظار و این ناامیدی ای که خیلی رو قلبم سنگینی می‌کنه رو فراموش نمیکنم.

بد گذشت واقعا...

امیدوارم رد بشم ازش.

خسته‌م کرده این سنگینی.

هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 22:49 توسط Darya

[...]

مرسی

هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:52 توسط Darya

[سبزیِ کبک]

یه جرعه شیر قهوه سرد و به معده‌ی خالیم می‌رسونم و...(یادم افتاد قرصمو نخوردم. بر میگردم) و آره. پای حرفای سیما که داشت سبزی پاک می کرد نشسته بودم. دو پر سبزی و گرفت روبروم:« میبینی؟ اینی که پررنگ‌تره جعفریه، اون یکی که کمرنگه گیشنیزه. نگا...شکل برگاشونم فرق داره. من عاشق گیشنیزم». بوی سبزی تو اتاق بهم حس خونه رو می‌داد. انگار پیش ننه نشسته بودم و داشت حین کار کردن باهام حرف می زد. سیما و محدثه یه «مامانِ درونِ» خیلی پررنگ دارن.

منتظر یه تماسم و راستش چشم امیدم خیلی بهشه. میشه دعا کنید روبراه شه همه چی؟

باید آماده شم کم کم برم دانشگاه.

خدا رو شکر❤️بابت همه چی

هفدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:34 توسط Darya

[سرِ صبح]

نشستم رو نیمکتِ همیشگی و در تلاشم تا با حرفهای دلگرم کننده به خودم این نگرانیه رو کمش کنم. امروز می‌تونه روز مهمی باشه برام و امیدوارم که قشنگ بگذره...با نتایج مطلوب.

به خیلی چیزا فکر میکنم. واسه خیلی چیزا برنامه میریزم و به خودم میگم آروم باش دریا...هنوز خیلی امید نبند. معلوم نیست چی پیش میاد.

یه کوچولو سردمه. یکم بعد باید راه بیوفتم.

برام آرزوهای خوب کنید💕

روزتون قشنگ بگذره

شانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 9:18 توسط Darya

[کارا دنیز]

چرا؟ چون به پیشنهاد یکی از هم اتاقیا امروز این سریاله رو شروع کردم.

امروز اوضاع درس خوندنم خوب بود. خدا رو شکر. یه کتاب و تموم کردم و یه کتاب دیگه رو شروع.

نمیدونم از چی بنویسم. این روزا حالم بهتره خدا رو شکر. امیدوارم و خدا بخواد به مرور دارم احساسات خوبی رو تجربه میکنم.

فعلا همین

سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:0 توسط Darya

[خال بانو جان]

هوا اون بیرون سرده. خیلی سرد.

منم دو پتوی سنگینیِ همیشه‌م و کنار زدم و از کنار بالش گوشی و برداشتم.۱۲:۳۰.

این یعنی نیم ساعت وقت دارم تا دست و رومو بشورم، ظرفهای دیشب و بشورم و برم سلف ناهارمو بگیرم.

احساس بدن درد داشتم کمی. چهار تماس بی پاسخ از مامان و خاله.

به مامان زنگ زدم و برای خاله نوشتم خواب موندم، بعد از ظهر حرف می‌زنیم.

دلم برات تنگ شده و حرفهای دیشبت هی تو سرم تکرار میشه.‌از اینکه میبینم این روزا برای تو هم اینهمه سخته قلبم آتیش میگیره.

برات نوشتم همه چی درست میشه، ما پخته‌تر میشیم،...از این حرفا خلاصه. خودمم میترسم ولی.

چی بگم دیگه. همین. برم این کتاب جدیده رو بخونم.

روز خوبی داشته باشید اجماعا

هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:16 توسط Darya

[بعد از ظهر پاییزی و آلوی خشک]

نمیدونم اثر هورموناس یا چی، که بزنم به تخته امروز حال روحی بهتری دارم. یه چایِ خوابگاهیِ سریع السیرِ کم مزه(بی مزه دیگه خیلی کم لطفی بود) دم کردم و با رول خرماهایی که مامان درست کرده بود خوردم. و بعد از پنج روز بی چایی ای چسبید.

کمی بعد سیما با ظرف آلو خشک و لواشک اومد و یه آلو خشک برداشتم. ذهنم درگیرِ چروک لباسام و اتوییه که ندارم. هیچ کدوم از بچه های اتاق نداریم. یهو حرف ننه اومد تو ذهنم که یه بار که بچه بودم و داشتم لباسایی که شسته بود و همراهش رو بند پهن میکردم لباس و از دستم گرفت و دو سه بار تکوند و بعد انداخت رو بند. گفت قدیما این کار و میکردیم لباس اتو هم لازم نداشت دیگه.

فعلا بودجه‌‌ی محدود دانشجوییم باید صرف چیزای مهم‌تری بشه. همین کار و میکنم.

یکم پیش از هوش مصنوعی برای ترجمه استفاده کردم و کرک و پرم ریخت. خدا پدر و مادر باعث و بانیشو بیامرزه. آخیش!

همین دیگه...

موهامو شونه کنم، پیرهنمو بپوشم، رژ و عطر بزنم و بعد که مرتب شدم برم تو محوطه از هوای پاییزی لذت ببرم(یاد گرفتم دیگه).

پ.ن: چقدر این وبلاگ پناهگاهه برام!

پنجم مهر ۱۴۰۳ ساعت 15:26 توسط Darya

[محوطه]

تو محوطه خوابگاه نشستم و حال بهتری دارم. هم اتاقیای قدیمیم زنگ زدن و با قهقهه هام سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم. دلم خیلی براشون تنگ شده. خیلی زیاد.

من آدمِ چیزای جدید نیستم راستش. من دنبال خونه‌م. دنبال آرامش. و اینا رو اینجا پیدا نکردم هنوز. اینجا آشنایی ندارم. حس غربت داره منو خفه می‌کنه. باز خوبه که این محوطه هست که توش آدمای دیگه رو راحت ببینم، نور و ببینم، باد به صورتم و موهام بخوره، صدای گنجیشکا رو بشنوم و سبزی درختا رو ببینم.

آدما تا حدود زیادی رنگ و بوی هم نشیناشونو میگیرن. یه زمانی از هم اتاقیای قبلیم یاد گرفتم زن تر باشم. برقصم، بخندم، وقتی حالم خوب نیست همه جا رو مرتب کنم، لباسامو عوض کنم و یکم آرایش کنم تا حس بهتری داشته باشم، یاد گرفتم غذا بپزم...با عشق.

اینجا هم مثل اینکه قراره دور برگردون بزنم. دوباره برم تو خودم. ساکت تر شم. همش سرم تو دفتر و کتاب باشه. چیزی و نبینم...نشنوم.

نمیدونم. ولی یه چیزی تهِ ذهنم میگه شایدم به قول پائولو کوئیلوی عجیب و غریبی که خیلیا زرد میبیننش ‌و من این یه مفهوم و تو کتاباش خیلی دوست داشتم، یه وقتا باید یه مسیر دور و درازی و بری و برگردی تا چیزایی و ببینی که قبلاً نمیدیدی.

هوم...

اونقدر نسبت به این چند روز حالم تو محوطه خوبه که ترس از گربه ها و حشرات نبود رختخوابمم جمع میکردم میومدم اینجا می خوابیدم.

دلم دوست های خوب میخواد. حرف زدن، ارتباط...‌

چهارم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:29 توسط Darya

[پروپوزال]

حرفای امروز استاد بار بود رو دوشم، صورتمو در هم کرد، احتمالا لبخندام هم مصنوعی و احمقانه به نظر می رسیدن. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. احساسی که دارم به چیزی که قبلاً هم تجربه‌ش کردم نزدیکه‌. حس بی کفایتی.

توی اون جمع نقشی که داشتم مشخص بود و حالا اینجا...انگار همه چی زیر و رو شده. دیگه نمی‌دونم چقدر خودمو میشناسم، نمی‌دونم واقعا کدوم یکی منم.

یه وقتا یه حرفایی میزنی که حس میکنم اونقدرا قبول نداری منو‌. که فکر می‌کنی حقم نبوده اینجا وایسم. من و تو حداقل تو این دست موضوعات خیلی با هم فرق داریم.

نمیدونم...گیجم، منگم، به قولِ خودِ نوزده ساله‌م تلپی افتادم وسط دنیایی که نمیشناسمش. می‌دونم باید یه کاری کنم ولی دقیقا چیکار؟

از کجا شروع کنم؟ چی الان درستتره؟

پ.ن: خواهرم، خواهرِ قشنگم بزرگ شده. خیلی بزرگ❤️ و من از ته قلبم بهش افتخار میکنم.

چهارم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:20 توسط Darya

[تدریج]

مگه اینهمه زور نزدی که دقیقا تو همین زمان اینجا باشی؟ چرا راضی نیستی دریا؟ چرا همش نق میزنی؟ چرا بلد نیستی خوشبخت باشی؟

از پسش بر میای❤️ اومدی اینجا دو سال سختی بکشی تا چند مرحله بری بالاتر...که قوی‌تر بشی و کلی چیز جدید یاد بگیری.

به تک تک این روزا و حرفهایی که میشنوی، چیزایی که میبینی، تجربه هایی که کسب می‌کنی برای ساختن یه آینده قشنگ نیاز داری.

از پسش بر میای❤️

سوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 9:25 توسط Darya

[شبِ سوم]

عناوینی بهتر از اینا پیدا نمیکنم وقتی این روزا رو دارم چوب خط می‌کشم. امشب بازم کلی گریه کردم ولی آخر شب وقتی با بچه های اتاق دور هم یکم عمیق تر از قبل حرف زدیم تو دلم یه آخیش نشست. یه ذره سبک تر شدم.

یه کارایی کردم بدون اینکه خیلی بهش فکر کنم. و فکر میکنم اینجوری بهتره.

امشب تو بحث با بچه‌ها اینجوری که صحبتا پیش رفت من تنها کسی بودم که دوست داشتم یه خونواده تشکیل بدم. این برام واقعا مهمه‌. یه خونواده شاد و آروم چیزیه که می‌تونه از یه نقطه‌ای به بعد منو از مسیر دستاورد‌های پشت سر هم بیرون بکشه و به یه مادر و همسر خوب تبدیل کنه.

من دلم میخواد تا آخر عمرم کتاب بخونم، یاد بگیرم، ببینم و بشنوم، درک کنم و عمیق شم ولی نه اینکه همش پیِ به دست آوردن باشم. این با روحیه من اونقدرا سازگار نیست. من دلم آرامش میخواد، عمق می‌خواد، من دلم میخواد یه وقتا یه گوشه بشینم، چشمانم ببندم و فقط احساس کنم.

جالبه برام. آدمها توی جمع های مختلف نقش های متفاوتی رو میپذیرن.

هوم...

ادامه نوشته ..
سوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:48 توسط Darya

[شبِ دوم]

من آدم ننه من غریبم بازیهای بسیارم، آدم هی فکر کردن به اتفاقِ بدی که نیوفتاده. بابا همیشه میگه تو استرسی که قبل هر اتفاقی تجربه میکنی خیلی برات سنگین‌تر و گرون‌تر از خودِ اون اتفاقه‌س.

نمیدونم. شبِ اولم تو خوابگاه و شبِ دومم تو این شهره. یه چیز داغی تو قلبمه که بیقرار و ناآرومه و دلش یه جای آشنا میخواد. اصلا مگه اون منطقه امن لعنتی چشه؟ می ارزید خونواده‌م یه ور باشن، عشقم یه ور و من اینجا؟ تا کی باید تو جاده زندگی کنم؟

هوا گرمه. کولر و خاموش کردن و من دلم یه هق هقِ بلندِ اساسی میخواد. دلتنگی یه سنگِ گنده شده مثل خیلی وقتای دیگه‌ی زندگیم افتاده رو قفسه سینه‌م. درد می‌کنه. این احساس بی کسی و ناآشنایی خیلی درد می‌کنه.

می‌دونم از پسش بر میام. یعنی یه احتمال خیلی گنده میدم که حل میشه همه چی و از اینجا بودن به هزار و یه دلیل احساس رضایت میکنم. اما کِی؟ خدایا...لطفا کمک کن زود رد شم از این دوران.

کمکم کن بابت همه چی...کمکمون کن.

دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:25 توسط Darya

[خونه‌ میشه؟]

لم دادم روی تختِ جدید با تشک و پتوهای قدیمیم، لبخند می‌زنم و توی دلم آشوبه. این بار از خونواده که خداحافظی کردم گریه‌مو تونستم کنترل کنم ولی دختربچه درونم دلش میخواد همه چی و ول کنه و با سریع‌ترین راهِ ممکن خودشو به خونه برسونه.

منتظرم برگردی خونه که حرف بزنیم و می‌دونم با تو حرف بزنم اشکم در میاد. فردا قراره برم دانشگاه. شاید اونجا همه چی و کمی برام قابل تحمل کنه. به خودم می‌خندم. میگم دریا بچه که نیستی، تو یه بار از همه این روزا گذشتی‌. ولی می‌دونم چه حسی دارم دیگه. دلتنگم.

اینو هم می‌دونم که میگذره...یکم دووم بیارم همه چی گذشته و راحتتر کنار میام.

خدا بزرگه.

یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:53 توسط Darya