خیلی جدی دنبال کار میگردم این روزا. و اعتمادم به خودم دچار تزلزل شده راستش. حس میکنم اونقدرا همه چی اوکی نیست و اونقدرا مهارتهام کافی نیستن.
ولی به تکاپو افتادم برای رشد. و این برام قشنگه. همنشینی با هم اتاقیای جدیدم هم دخیل بوده تو این جریان.
میدونید...میدونم روزای پیش رو قراره خیلی سخت بگذره. اینجا خیلی چیزا متفاوت از قبله. احساس مسئولیت بیشتری دارم در قبال همه چی. خیلی چیزا رو دارم واضح تر میبینم و انگار جدیتر شدم برای زندگی کردن.
دعا کنید این قضیه کار به بهترین شکلش اوکی شه. مسئله فقط بحث دریافتی نیست. محیط کار برام خیلی مهمه، آدمهایی که میخوام بخش زیادی از روزم رو باهاشون بگذرونم و مواردی از این دست.
نمیدونم...
دلم میخواد بیشتر بنویسم. بیشتر حرف بزنم چون چیزای زیادی برای گفتن دارم. ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.
جدیدا بیشتر به این پی بردم که نگرشی که به خودم دارم خیلی وابسته به نظر اطرافیانه. نمیدونم باید چیکارش کنم و چجوری میشه اوکی بشه.
تو محیط دانشگاه هنوز تا خرخره پرِ استرسم. یه استرسِ نهفته. خیلی کارا رو میتونم انجام بدم ولی از انجام دادنش طفره میرم. منطقی که نگاه میکنم مشکلاتم مشکلات اونقدرا بزرگی نیستن. حل میشن. ولی یه فشار احساسیِ سنگین و مداوم رو روی شونه هام احساس میکنم. نمیدونم دقیقا از کجا میاد. شاید مجموع هزار حس ناراحت کنندهی ریز و درشته. نمیدونم.
اینجا انگاری بعد زنانهم خیلی فعالتره نسبت به خوابگاه قبلی. البته خب نسبت به بقیه مشخص میشه دیگه. توی خوابگاه قبلی همه خیلی دختر بودن، خیلی زن بودن...اینجا اونجوری نیست.
قضیه عقده پدر، عقده مادر یونگ و شنیدین؟
جامعه آماریم خیلی محدوده حقیقتش. ولی یه جور عجیبی دارم میبینم تقریبا همه بچههایی که اینجان رابطه های چندان خوبی با مادرشون ندارن. رابطه بدِ دختر با مادر یه جورایی منجر به فرار از زنانگی میشه...و رو آوردن به دستاورد، علم، قدرت و چیزای شبیه این. جالبه برام. دلم میخواد فرصتشو داشته باشم داستانِ بقیه بچهها رو هم بشنوم.
دلم میخواد دوباره پادکست شنیدن و شروع کنم. یه کتاب از یالوم و خیلی ریز ریز و آروم آروم دارم میخونم. دوسش دارم. قراره با همین تعداد. صفحات کم تا کمتر از یک ماه تمومش کنم.
نمیدونم به خاطر تمرکزیه که کم شده یا چی...که جدیدا سخت میتونم حواسمو طولانی مدت روی یه کتاب یا یه فیلم جمع نگه دارم.
درنا، درنا، درنا...این روزا بودنش خیلی پررنگ، عمیق و قشنگه.
پ.ن: میبینید؟ اینقدر همه چی تو ذهنم پراکندهس که تو نوشتههامم مشخصه. دقیقا از هر دری سخنی.
پ.ن۲: یادتون نره دعام کنیدا❤️ منم براتون کلی قشنگی و آرزو میکنم.
بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:33 توسط Darya