[بعد از ظهر پاییزی و آلوی خشک]

نمیدونم اثر هورموناس یا چی، که بزنم به تخته امروز حال روحی بهتری دارم. یه چایِ خوابگاهیِ سریع السیرِ کم مزه(بی مزه دیگه خیلی کم لطفی بود) دم کردم و با رول خرماهایی که مامان درست کرده بود خوردم. و بعد از پنج روز بی چایی ای چسبید.

کمی بعد سیما با ظرف آلو خشک و لواشک اومد و یه آلو خشک برداشتم. ذهنم درگیرِ چروک لباسام و اتوییه که ندارم. هیچ کدوم از بچه های اتاق نداریم. یهو حرف ننه اومد تو ذهنم که یه بار که بچه بودم و داشتم لباسایی که شسته بود و همراهش رو بند پهن میکردم لباس و از دستم گرفت و دو سه بار تکوند و بعد انداخت رو بند. گفت قدیما این کار و میکردیم لباس اتو هم لازم نداشت دیگه.

فعلا بودجه‌‌ی محدود دانشجوییم باید صرف چیزای مهم‌تری بشه. همین کار و میکنم.

یکم پیش از هوش مصنوعی برای ترجمه استفاده کردم و کرک و پرم ریخت. خدا پدر و مادر باعث و بانیشو بیامرزه. آخیش!

همین دیگه...

موهامو شونه کنم، پیرهنمو بپوشم، رژ و عطر بزنم و بعد که مرتب شدم برم تو محوطه از هوای پاییزی لذت ببرم(یاد گرفتم دیگه).

پ.ن: چقدر این وبلاگ پناهگاهه برام!

پنجم مهر ۱۴۰۳ ساعت 15:26 توسط Darya