[خونه‌ میشه؟]

لم دادم روی تختِ جدید با تشک و پتوهای قدیمیم، لبخند می‌زنم و توی دلم آشوبه. این بار از خونواده که خداحافظی کردم گریه‌مو تونستم کنترل کنم ولی دختربچه درونم دلش میخواد همه چی و ول کنه و با سریع‌ترین راهِ ممکن خودشو به خونه برسونه.

منتظرم برگردی خونه که حرف بزنیم و می‌دونم با تو حرف بزنم اشکم در میاد. فردا قراره برم دانشگاه. شاید اونجا همه چی و کمی برام قابل تحمل کنه. به خودم می‌خندم. میگم دریا بچه که نیستی، تو یه بار از همه این روزا گذشتی‌. ولی می‌دونم چه حسی دارم دیگه. دلتنگم.

اینو هم می‌دونم که میگذره...یکم دووم بیارم همه چی گذشته و راحتتر کنار میام.

خدا بزرگه.

یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:53 توسط Darya