[پانزده صفحهای که نخواندم!]
عنوان و دقت نکنید بهش خیلی. یه طعنهس به خودم سر اینکه یادم بمونه.
سردرگمی واضحترین احساسِ این روزهامه. اومدم خونه. عمو اومد و حرفهاش بار سنگینِ یه سری اطلاعات جدیدِ پردازش نشدهس رو شونهم. نمیدونم باید چیکار کنم. نمیدونم چی درسته و چی غلط.
میدونید چیه...دو قدم بعدمو میدونما! ولی تصویر کلیِ اینکه میخوام چیکار کنم، هدفی که نسبت بهش مطمئن و مصمم باشم و بهم جدا انگیزه پیش رفتن و بده...اونو ندارم انگار. یعنی سر دو راهیم. شایدم سه راه...چهار راه...نمیدونم واقعا.
پ.ن: خبر خوشی که گفتم شاغل شدنم بود.
بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:55 توسط Darya