[خال بانو جان]
هوا اون بیرون سرده. خیلی سرد.
منم دو پتوی سنگینیِ همیشهم و کنار زدم و از کنار بالش گوشی و برداشتم.۱۲:۳۰.
این یعنی نیم ساعت وقت دارم تا دست و رومو بشورم، ظرفهای دیشب و بشورم و برم سلف ناهارمو بگیرم.
احساس بدن درد داشتم کمی. چهار تماس بی پاسخ از مامان و خاله.
به مامان زنگ زدم و برای خاله نوشتم خواب موندم، بعد از ظهر حرف میزنیم.
دلم برات تنگ شده و حرفهای دیشبت هی تو سرم تکرار میشه.از اینکه میبینم این روزا برای تو هم اینهمه سخته قلبم آتیش میگیره.
برات نوشتم همه چی درست میشه، ما پختهتر میشیم،...از این حرفا خلاصه. خودمم میترسم ولی.
چی بگم دیگه. همین. برم این کتاب جدیده رو بخونم.
روز خوبی داشته باشید اجماعا
هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:16 توسط Darya