[شبِ دوم]

من آدم ننه من غریبم بازیهای بسیارم، آدم هی فکر کردن به اتفاقِ بدی که نیوفتاده. بابا همیشه میگه تو استرسی که قبل هر اتفاقی تجربه میکنی خیلی برات سنگین‌تر و گرون‌تر از خودِ اون اتفاقه‌س.

نمیدونم. شبِ اولم تو خوابگاه و شبِ دومم تو این شهره. یه چیز داغی تو قلبمه که بیقرار و ناآرومه و دلش یه جای آشنا میخواد. اصلا مگه اون منطقه امن لعنتی چشه؟ می ارزید خونواده‌م یه ور باشن، عشقم یه ور و من اینجا؟ تا کی باید تو جاده زندگی کنم؟

هوا گرمه. کولر و خاموش کردن و من دلم یه هق هقِ بلندِ اساسی میخواد. دلتنگی یه سنگِ گنده شده مثل خیلی وقتای دیگه‌ی زندگیم افتاده رو قفسه سینه‌م. درد می‌کنه. این احساس بی کسی و ناآشنایی خیلی درد می‌کنه.

می‌دونم از پسش بر میام. یعنی یه احتمال خیلی گنده میدم که حل میشه همه چی و از اینجا بودن به هزار و یه دلیل احساس رضایت میکنم. اما کِی؟ خدایا...لطفا کمک کن زود رد شم از این دوران.

کمکم کن بابت همه چی...کمکمون کن.

دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:25 توسط Darya