[سردِ موذیِ آشنا]
یه دوره فشرده دارم که بابتش باید کلی زمان بذارم ولی مغزم سنگین بود. هرچقدر زور میزدم متمرکز بمونم نمیشد. گفتم بخوابم نشد باز. صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. خودت بودی. اومدم باهات حرف زدم. اول از اینکه روزت چطور گذشت، روزم چجوری طی شد...بعد یهو به خودم اومدم دیدم صورتم اشکیه و چشام میسوزه. از همه چی برات حرف زدم، حرفاتو شنیدم. به هم دلداری دادیم و گفتیم میگذره این روزا هم.
چمه؟ مشکلاتم هنوز به مرحلهای نرسیدن که حل نشن، حتی اونقدرا هم سخت نیست حل کردنشون. ولی نگرانی و فکر و خیال ذهنمو کوفته کرده انگاری. همش حس میکنم نمیشه، نمیتونم.
الان بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز دارم برنامه بچینم. الان بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز دارم متعهد بمونم. کار کنم. خیلی کار کنم. درس بخونم. سر خودمو گرم کنم و اینقدر فکر نکنم به همه چی.
الان باید فقط اجازه بدم رد بشن این روزا. چه بهتر جوری رد بشن که در آینده بابتش سرم بالا باشه.
میخوام به چیزای سازندهای پناه ببرم.
عمو هربار میاد حرفاش یه تکونی اساسیه برای ذهنم. همه چی و به هم میریزه. همه گرد و غبارا و کثیفیا مشخص میشن. یه جورایی توفیق اجباریه. بعد رفتنش باید بشینم همه جا رو تر و تمیز کنم. همه چی و مرتب بذارم سر جاش.
پوف...
پ.ن: خدا رو شکر...بابت خیلی چیزا.