[محوطه]

تو محوطه خوابگاه نشستم و حال بهتری دارم. هم اتاقیای قدیمیم زنگ زدن و با قهقهه هام سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم. دلم خیلی براشون تنگ شده. خیلی زیاد.

من آدمِ چیزای جدید نیستم راستش. من دنبال خونه‌م. دنبال آرامش. و اینا رو اینجا پیدا نکردم هنوز. اینجا آشنایی ندارم. حس غربت داره منو خفه می‌کنه. باز خوبه که این محوطه هست که توش آدمای دیگه رو راحت ببینم، نور و ببینم، باد به صورتم و موهام بخوره، صدای گنجیشکا رو بشنوم و سبزی درختا رو ببینم.

آدما تا حدود زیادی رنگ و بوی هم نشیناشونو میگیرن. یه زمانی از هم اتاقیای قبلیم یاد گرفتم زن تر باشم. برقصم، بخندم، وقتی حالم خوب نیست همه جا رو مرتب کنم، لباسامو عوض کنم و یکم آرایش کنم تا حس بهتری داشته باشم، یاد گرفتم غذا بپزم...با عشق.

اینجا هم مثل اینکه قراره دور برگردون بزنم. دوباره برم تو خودم. ساکت تر شم. همش سرم تو دفتر و کتاب باشه. چیزی و نبینم...نشنوم.

نمیدونم. ولی یه چیزی تهِ ذهنم میگه شایدم به قول پائولو کوئیلوی عجیب و غریبی که خیلیا زرد میبیننش ‌و من این یه مفهوم و تو کتاباش خیلی دوست داشتم، یه وقتا باید یه مسیر دور و درازی و بری و برگردی تا چیزایی و ببینی که قبلاً نمیدیدی.

هوم...

اونقدر نسبت به این چند روز حالم تو محوطه خوبه که ترس از گربه ها و حشرات نبود رختخوابمم جمع میکردم میومدم اینجا می خوابیدم.

دلم دوست های خوب میخواد. حرف زدن، ارتباط...‌

چهارم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:29 توسط Darya