[پروپوزال]
حرفای امروز استاد بار بود رو دوشم، صورتمو در هم کرد، احتمالا لبخندام هم مصنوعی و احمقانه به نظر می رسیدن. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. احساسی که دارم به چیزی که قبلاً هم تجربهش کردم نزدیکه. حس بی کفایتی.
توی اون جمع نقشی که داشتم مشخص بود و حالا اینجا...انگار همه چی زیر و رو شده. دیگه نمیدونم چقدر خودمو میشناسم، نمیدونم واقعا کدوم یکی منم.
یه وقتا یه حرفایی میزنی که حس میکنم اونقدرا قبول نداری منو. که فکر میکنی حقم نبوده اینجا وایسم. من و تو حداقل تو این دست موضوعات خیلی با هم فرق داریم.
نمیدونم...گیجم، منگم، به قولِ خودِ نوزده سالهم تلپی افتادم وسط دنیایی که نمیشناسمش. میدونم باید یه کاری کنم ولی دقیقا چیکار؟
از کجا شروع کنم؟ چی الان درستتره؟
پ.ن: خواهرم، خواهرِ قشنگم بزرگ شده. خیلی بزرگ❤️ و من از ته قلبم بهش افتخار میکنم.