[اتاقِ سفیدِ خالی]
دست سردِشو رو چشمام حس میکنم. پاورچین پاورچین از پشت سر اومده گویا. میگه: اگه گفتی من کیام؟ میگم پاییزی!
پاییز همیشه سنگین بود. این بار خیلی سنگینتر.
یکی و دو تا نیست. مغزم و هزار تا فکر مختلف از هزار جهت دارن میکشن. سالهایی که پیش رومه قرار نیست آسون بگذره.
ولی دریا تو که میدونی اینا رو. وقتی تو یه جمعی همنشینات تو یه مسئلهای از تو بهترن، درد و فشار روحیشو حس میکنی، احساس کم بودن میکنی، اعتماد به نفست پایین میاد ولی تو هم همون جای قبلی نمیمونی.
بذار آدما بیان تو زندگیت و تاثیرشونو بذارن. بهرحال:
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس
پ.ن: تهِ همه چی برمیگرده به خودت، ادراکت...
پ.ن۲: از این روزا هم رد میشین. با هم. همه چی خوب پیش میره.
پ.ن۳: روز خوبی باشه برای هممون❤️
بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 12:55 توسط Darya