[دلِ گرم]

دوست دارم...ساعت چهار و پنج دقیقه صبحه و الان پرم از تو، از فکرت، از عشقت.

چقدر خوبه که هستی، چقدر عزیزی برام، چقدر قلبمی.

الان آسمون ریسمون بافتنم نمیاد. فقط اونقدر پرم از عشق که باید مینوشتم...

پ.ن: خدا به همه عاشقا یه شادی عمیق ببخشه✨

سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 4:10 توسط Darya

[هر آیینه‌ای دیدم...]

با موی خیس خوابیدم و از خواب که بیدار شدم روی سرم طوفان شده بود! موج‌ها نامنظم و متلاطم توی هوا بودن.

غم چیز عجیبیه. سعی می‌کردم از تو دورش کنم و نمیشد، حالا خِرِ خودمو چسبیده. دلم میخواد شقایق ‌‌و بیتا و چند نفر دیگه رو بردارم و از آدما و هیاهوی دنیاشون، دنیای شلوغشون فرار کنم. به قول زویا، ورِ ایراد گیر ذهنم میگه بیخود کردی! هر از چند گاهی هوسش میزنه به سرت و قرار نیست مدام فرار کنی و سعی کنی دوباره از اول بسازی همه چی‌و. میگه مواجه شو و...فکر کنم قبلا هم نوشتم. از لفظِ تدریج خسته‌م. از اینکه مدت هاست با این افکار درگیرم و چقدر آروم آروم دارن حل و فصل میشن، از این دردایِ تیز کم جون ولی ممتد خسته‌م. از جدالِ ناتمومم با اشک و یاس...

خودمو گم کردم...پیداش نمیکنم. از شعر، از قصه ها، از موسیقی، از دنیای آروم خودم بیرون افتادم. تو دنیایی که با آدماش غریبم. من خیلی چیزا رو بلد نیستم. تفاوت رو انگار نمیتونم درک کنم. حس میکنم یه طوریمه که شبیه بقیه نیستم. حس میکنم شاید احمقانه به نظر میام...درک میکنین؟

خسته‌م از اینکه بخوام خودمو تطبیق بدم با بقیه آدما.

اما از یه طرف نمیخوام زیادی حق به جانب باشم. اگه اشتباه کنم چی؟

حرفای اون روزت، همون روزی که حین حرف زدن جلوت بغضم گرفت و یادم میارم. ببین میفهمم، ینی حالیمه یه وقتا اینهمه در نوسان بودنمو. ولی چیکار کنم؟ فکره...میاد تو سر آدم و نوروناشو میجوئه. یه وقتا غمگین میشم و مقصرش تو نیستی...من میفهمم اینو. من باید خیلی چیزا رو با خودم حل کنم. پارسالم همین بودم، دو سه سال پیش هم...اصن تا یادمه مدام داشتم حل میکردم مسائل‌و با خودم، مدام درگیر بودم، هربار با یه ماجرای تازه، یه دلیلی پیدا میشد بالاخره واسه گریه هام...دلم نمی‌خواد ناکارآمد باشم. یه حسی بهم میگه نیستی. ولی...

خلاصه که غم و غصه ها ته ندارن. ولی از این مرحله میگذرم. یه کاری میکنم بالاخره.

به قول اون رفیقمون...تا طلوع

سی ام تیر ۱۴۰۲ ساعت 3:12 توسط Darya

[آبیِ شفاف!]

آپلود عکس" />" style="float:right; height:10px; margin:1px; width:10px" />

به زردیِ غالب این روزا نگاه میکنم. بادِ گرم میخوره تو صورتم. باد گرمی که توی رشت اصلا هم گرم نیست!‌‌ و خب اهالی اونقدرا هم دوسش ندارن🤷🏻‍♀️

مامان گلدونا رو ردیف چیده کنار هم. یاد داستانای آلبا د سس پدس میوفتم. هرچی رو که توصیف کرده، میخواد تابستون باشه یا زمستون، شب یا روز... یقه آدمو میگیره میکشونه میکشونه دقیقا میبره همونجا. قصه هاش بو دارن، دما دارن، صدا...صدا دارن!

یهو به سرم زد به یه دوست قدیمی زنگ بزنم. دوران بارداریشو میگذرونه و حالش اونقدرا روبراه نیست. نه به خاطر بچه! به خاطر بالای بچه. به خاطر زندگی ای که انتخابش نبود، انتخابش نکرد...یعنی نمی‌دونم! نمی‌دونم چی باید بگم.

اینجا قراره خودم باشم و از همه چیزایی که در حقیقت داره اتفاق میوفته حرف بزنم. حالش بده. خیلی وقته دیگه واقعا ذوقشو ندیدم. انگار یه چیز سیاهی سایه انداخته رو زندگیش، رو چشماش، رو حرفاش. حتی حرف زدن باهاش کلی حس بد به آدم میده. سعی کرده بودم دور باشم ازش. اما الان یهو حس کردم باید زنگ بزنم. باید احوالشو بپرسم، ببینمش حتی. اذیت هم شدم، شدم.

روزای سختی و میگذرونه.

از کتابخونه چهار جلد کتاب گرفتم و حدسم نمیزنید چجوری ذوق زده شده بودم. دو تا از کتابا رو نصفه خوندم. یکی از دافنه دوموریه‌س و اون یکی از استیفن رابینز. یه مجموعه شعر بود که یه دور سرسری شعرایی که به نظرم جالب می اومد و خوندم و اون یکی یه کتاب خفنه که هنوز وا نکردم. به هرحال تا یکشنبه یا دوشنبه فرصت دارم و بعد باید کتابها رو برگردونم.

روز خوب از اولش خوبه. امروز همینجوری به محض بیدار شدن چشمم به آسمون افتاد و فکر کردم چه آبیِ خوشگلیه!

روزتون قشنگ بگذره✨

بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:6 توسط Darya

[اولین قرمه سبزی!]

بوی قرمه سبزی توی خونه پیچیده و باید می‌نوشتمش. ذوق دارم! من آشپزی رو بلدم، باقی خورشتا رو هم پختم ولی خب سمت این یکی نرفته بودم تا به حال. یکم ابهت داره همچین.

ولی خب ایشالا که خوب پیش میره. مهمونا عصری میرسن و امیدوارم که از پسش بر بیام.

حالاحالاها باید جا بیوفته البته.

در جریان نتیجه نهایی میذارمتون. فعلا باید برم جمع و جور کنم خونه رو:)

بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:38 توسط Darya

[این سی دقیقه ها]

سرم سنگینه و چشام یکم میسوزه. دلم هرکاری و میخواد جز اینکه بشینم اینجا و این درسا رو بخونم...با اینکه عاشق رشتمم!

تدریج تو دنیای من ریشه زده! با هم یکی شدیم انگار...همه چی برای من اونقدر آروم اتفاق میوفته که نمیفهمم کی اینجوری شد.

پنجره بازه و یه بادِ...ولرم(واقعا ولرمه) پسِ گردنم میخوره. آره. تدریج! مثل اینکه یه تغییری توی یه رج بافتنیت ایجاد کنی، اولش بهم ریخته به نظر میرسه، زشته. بعد یکم که میگذره کم کم شکل میگیره، کم کم خودشو نشون میده.

امروز خیلی بهم ریخته‌م...ولی حتما میشه یه کاریش کرد.

پ.ن: در کوچه های شهر، صدای نازلی‌ست در بهار

با من خیال کن زمستان شکست و رفت...

نوزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 15:59 توسط Darya

[هر نوزده رج، سه تا رو]

ساعدمو برمیگردونم و چشمم به پروانه قرمز روی دستم میوفته. دیشب دستم به لبه داغ قابلمه چسبید و جای سوختگیش حالا یه چیزی شبیه پروانه شده.

تا خرخره پرِ حرفم ولی نمی‌دونم دقیقا از کجا باید شروع کنم. اولین شالم‌و دارم میبافم. اولین چیزی که جدی جدی میشه اسمشو سال گذاشت!

خب من یه بافنده حرفه ای نیستم! ولی اینم برای تجربه های ابتدایی خوب به نظر میاد.

خسته‌م. تو سرم پر فکره. تغییرات هورمونی هم این وسط شده قوزِ بالا قوز. همش خوابم میاد، کسل و بی حالم و نمیدونم برنامه رو باید چیکار کنم. مسیر درازی پیش رومه. با استاد حرف زدم. سوال توی سرمو باهاش درمیون گذاشتم. گفت باید بره یه جایی، برگرده مفصل جوابمو میده.

چرا نمیتونم خوب بنویسم؟ از شعر جدا شدم. یه وقتا شعرای قدیمیمو میخونم کیف میکنم. برای اون سن و سال واقعا خوب بودن!

کاش میتونستم دوباره بنویسم. نوشتن بهم جون میده، انگار خالی میشم، یه ردی ازم توی دنیا میمونه...می‌دونی چی میگم؟

هجدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:42 توسط Darya

[از مسافر تا تب‌خال]

چند تا کتاب و باز کردم ببینم صفحات اول کدوم بیشتر مجذوبم می‌کنه و یقه‌مو میگیره کشون کشون تا آخر قصه می‌بره. از مسافر تا تب‌خال احمد محمود...مجموعه داستان بود ظاهرا.فهرست و یه نگاه سرسری انداختم و رفتم سراغ داستان اول. مسافر. گفتم پس اسم داستان آخر تب‌خاله. برگشتم فهرست و چک کردم.تب‌خال بود.

امروز به طرز عجیبی بی حال بودم، زیاد خوابیده بودم و با این‌حال پلکام مدام روی هم میوفتاد. تقویم‌و چک کردم و دلیلشو فهمیدم.

امروز به برنامه‌م نرسیدم. بذار دست‌کم به خودم برسم.

صدات هنوزم تو گوشمه و دلم برای تک به تک حرفات می‌ره.

همین خلاصه...

باید بیشتر بخونم، بیشتر بنویسم...نمی‌دونم چرا، فقط می‌دونم که باید

هفدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 19:52 توسط Darya

[کونوس نعنا]

چقدر امشب حس کردم از راه دور من و قلبمو بغل گرفتی. چقدر این روزا بهترم، دلتنگم... نمیشه نادیده گرفت، ولی مسیر رشدمو تا حدودی خوب دارم طی میکنم. به هر حال خونه پدری(چرا اینجوری میگن که خونه پدری؟ سرزمین مادری؟) همیشه آرامش داره، اطمینان و حال خوب داره...خیال راحت.

اوضاع درس و مشقم خوب پیش می‌ره، تا رسیدن به نقطه مورد انتظار کلی راه دارم ولی مسئولیت پذیر تر شدم. صبور تر شدم در برابر بی حوصلگیا و کسالتام، فکر و خیالامو تا حدودی میتونم کنترل کنم و تعهد بیشتری دارم نسبت به مسیری که انتخاب کردم.

این بار تلاشم بر اینه که نذارم بقیه قاطی ماجرا بشن و ذهنمو مغشوش کنن. ایشالا که خوب پیش می‌ره همه چی...

خدا رو شکر بابت این روزا

الهی برای همه قشنگ بگذره ✨

شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:9 توسط Darya

[چهل و چهار دقیقه]

بیحال و رنگ و رو رفته، با بدن درد آلود و معده ای که قار و قور می‌کنه، تو شرایطی که ذهنم کلی درگیر بود و احساسات بدی داشتم، تونستم چهل و چهار دقیقه خودم و ذهنمو کنترل کنم و بمونم پای برنامه.

شاید چهل و چهار دقیقه اونقدرام زیاد یا موثر نباشه، ولی احساس خیلی خوبی بهم داد این قضیه.

موفقیت تو‌ این مورد برام خیلی مهمه. یا این حال دارم سعی میکنم آرامش درونیمو حفظ کنم و فارغ از هر فکر و خیالی کاری که باید رو انجام بدم.

دلم میخواد با این مفاهیم زندگی کنم، لمسشون کنم، بفهممشون.

حرفای خاله زنکی یه عده به گوشم رسید. همین دیشب. و چقدر حرص خوردم، چقدر حالمو بد کرد.

هیشکی نمیتونه لباس دلسوزی و تن‌ دخالت کنه. اندازه‌ش نیست. پاره میشه بعد ذات حقیقی حرفها مشخص میشه برای همه.

راستش نمیتونم در مورد این مسئله هم بیخیال و آروم باشم. آسیب پذیرم نسبت بهش. کم نکشیدم از این داستان.

ولی درست میشه همه چی...درست میشه...

نمیخوام حال خوبم و آغشته به سیاهی حرفای دیشب کنم. خدا رو شکر که همه چی داره خوب پیش می‌ره.

همین

سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 15:57 توسط Darya

[که بشه این بار...]

ساعتی که بهم هدیه دادی و کوک کردم و گذاشتمش بالا سرم که فردا صبح بیدار شم و کاری و کنم که باید...

دو ساعت برای چند ماه فرصت باقیمونده، حتی اگه به منزله شروع باشه خیلی کمه. وقت زیادی ندارم. تلاشمو میکنم ولی...

به خودم قول میدم همینجا. درست میشه❤️

دوازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 2:53 توسط Darya

[ده روز کمتر از یک تابستان دور از رشت]

نگین پشت میز نشسته و چلوکبابی که سفارش داده رو میخوره. الی مثل همیشه باید اول چای شیرین و نون پنیر بخوره. حتی اگه چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شده باشه.

منم چهار زانو نشستم روی یکی از تختای تقریبا بلا استفاده توی هال. روبروم یه چمدون سنگینه که باید ببرم و یه ساک قهوه ای که باید جاش بذارم. کاموای سبز و میل بافتنیای توش بلاتکلیف این وسط موندن. رختخوابا رو بقچه پیچ کردم و گذاشتم گوشه تختم. فایلا رو خالی کردم و ظرف و ظروف و برداشتم. هی دیروز و یادم میاد. مصلحت، واویشکا، شیک شکلات تکه ای...

گفتم به این فکر میکنم که بعداً چقدر دلم تنگ میشه. گفتی تنگ چی؟ گفتم همین لحظه.

این شهر منو بغل گرفت، این شهر بهم هویت داد، من خیابونای این شهر و میشناسم...عمیق! این شهرم خونه‌م شد. تا همیشه خونه‌م میمونه.

ده روز کمتر از یه تابستون دور از رشتم، دور از تو. ولی برمی‌گردم. با اولین بارون پاییزی😌✨

پ.ن: از این لوس بازیا

پ.ن: رشتِ عزیزم...از الان دلم تنگ شده.

دهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:39 توسط Darya

[اسمِ مولف کتاب؟!]

چشمام از بیخوابی میسوخت. تو صندلیِ آخر دست راست یکی از کلاسای دانشکده پرستاری نشسته بودیم و در و دیوار و، مراقب بداخلاق و گه گاهی هم کارت ورود به جلسه‌مونو نگاه میکردیم. کیفامون با گوشیای توش روی چندتا صندلی ای که پای تخته گذاشته بودن، همینجوری رو هم تلنبار بودن.

به محض اینکه از در وارد شد و منو دید با یه لبخند گَل و گشاد اومد سمتم. تنها دوست(؟) یا همنشین، نمی‌دونم...تنها آشنای من تو این کلاس یه خانوم معلم دهه پنجاهیِ باسواد، مودب و حراف بود.

سعی کردم فامیلیشو یادم بیاد. آره. قاعدتا باید همین صندلی کناری من‌می‌نشست. پاسخنامه ها رو که پخش کردن عینکشو به چشم زد. بند عینکش پر از مهره های رنگی بود. استاد اومد برای سرکشی و تنها کسی که از جاش بلند شد همین خانوم معلم بود. فکر کردم به چیزایی که به بچه ها یاد میده عمل می‌کنه.

امتحان تموم شد. با همون خانوم معلم از در دانشکده بیرون اومدیم. تهِ حرفامون، روی پله ها بهم گفت تابستون خوبی داشته باشی و رفت.

الان بعد خوردن یه کیک و آبمیوه(به منزله صبحانه)، روی تخت دراز کشیدم و سعی میکنم کارایی که می‌خوام انجام بدم و تا حدودی مرتب به خاطر بسپرم. امتحانا بالاخره تموم شد و کلی کار برای انجام دادن دارم.

پ.ن:بهت فکر میکنم و لبخند میزنم. بودنت قشنگه‌. خیلی قشنگ.

هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 9:25 توسط Darya

[با من خیال کن]

با حرکات جزئی دستم حین کار کردن با گوشی، آب تو دلِ بطریِ روی میز تکون میخوره. توی معده من سونامی اسید راه افتاده.

دیشب دیر خوابیدم. خیلی دیر. و زود بیدار شدم. گیجم، منگم...حتی گمونم چشام ضعیف تر از قبل شده. این مدت تا سرشونه هام(از گردن گذشته) توی کتاب و دفتر بودم. و دوست ندارم امتحان امروزم و بیوفتم. تلاشمو کردم، زورمو زدم...واقعا! ولی این استاد، یکم غیر قابل پیش بینیه. گرچه همچین غیر قابل پیش بینی هم نیست، میخوایم دلخوشی بدیم به خودمون که از این لفظ استفاده میکنیم🤷🏻‍♀️

اس ام اس دادی کجایی، فکر کنم همین دور و بری. حدسشو زده بودم که زودتر از زمانی که گفتی میای، و حتی حدس زده بودم که دقیقا چقدر زودتر...

خلاصه که خسته‌م، اونقدر خسته‌م که برگردم خوابگاه هفت ساعت می‌خوابم. بعد بیدار میشم شام میخورم، با بچه ها، با تو حرف میزنم باز می‌خوابم...میتونم سه روز متوالی بخوابم.

پ.ن: به هرحال حرفای دیروز بود. الان پست شه؟

چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت 19:8 توسط Darya

[درس بخون!]

اس ام اس دادی:« درس بخون!» لبخند زدم و تایپ کردم باااشه.

چند دقیقه بعد بچه ها یهو دیدنت. برگشتم. چند تا میز اونورتر نشسته بودی. با خنده سلام کردم و بعد «سعی» کردم بخونم. بودنت تو اون فضا، با اینکه دور از من نشسته بودی باز یه دلگرمی قشنگی داشت برام. باز خوابتو دیده بودم. همیشه تو خوابام، حتی اگه کابوس طور هم باشن، تهش پناهی، حال خوبمی، اون نقطه اطمینانی که همه وجودم گرمه به بودنش.

خب...

اولین روز تابستون قشنگ گذشت(و سخت!). پدرم در اومد پای امتحانا ولی نتیجه‌ خوشحالم می‌کنه.

یه لحظه حس کردم صدای هق زدن شنیدم...دقیق تر بگم، صدای هق زدنِ نینا رو. به محض اینکه برگشتم خوابگاه پکر بودنشو دیدم، بعد شنیدم. داشت غرِ این مدت و می‌زد...

چی بگم آخه.

دو سه روز سخت و پیش رو دارم...ولی میگذره. امیدوارم که خوب و درست درمون بگذره. برای هممون

یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:1 توسط Darya