[اسمِ مولف کتاب؟!]
چشمام از بیخوابی میسوخت. تو صندلیِ آخر دست راست یکی از کلاسای دانشکده پرستاری نشسته بودیم و در و دیوار و، مراقب بداخلاق و گه گاهی هم کارت ورود به جلسهمونو نگاه میکردیم. کیفامون با گوشیای توش روی چندتا صندلی ای که پای تخته گذاشته بودن، همینجوری رو هم تلنبار بودن.
به محض اینکه از در وارد شد و منو دید با یه لبخند گَل و گشاد اومد سمتم. تنها دوست(؟) یا همنشین، نمیدونم...تنها آشنای من تو این کلاس یه خانوم معلم دهه پنجاهیِ باسواد، مودب و حراف بود.
سعی کردم فامیلیشو یادم بیاد. آره. قاعدتا باید همین صندلی کناری منمینشست. پاسخنامه ها رو که پخش کردن عینکشو به چشم زد. بند عینکش پر از مهره های رنگی بود. استاد اومد برای سرکشی و تنها کسی که از جاش بلند شد همین خانوم معلم بود. فکر کردم به چیزایی که به بچه ها یاد میده عمل میکنه.
امتحان تموم شد. با همون خانوم معلم از در دانشکده بیرون اومدیم. تهِ حرفامون، روی پله ها بهم گفت تابستون خوبی داشته باشی و رفت.
الان بعد خوردن یه کیک و آبمیوه(به منزله صبحانه)، روی تخت دراز کشیدم و سعی میکنم کارایی که میخوام انجام بدم و تا حدودی مرتب به خاطر بسپرم. امتحانا بالاخره تموم شد و کلی کار برای انجام دادن دارم.
پ.ن:بهت فکر میکنم و لبخند میزنم. بودنت قشنگه. خیلی قشنگ.