[هر آیینهای دیدم...]
با موی خیس خوابیدم و از خواب که بیدار شدم روی سرم طوفان شده بود! موجها نامنظم و متلاطم توی هوا بودن.
غم چیز عجیبیه. سعی میکردم از تو دورش کنم و نمیشد، حالا خِرِ خودمو چسبیده. دلم میخواد شقایق و بیتا و چند نفر دیگه رو بردارم و از آدما و هیاهوی دنیاشون، دنیای شلوغشون فرار کنم. به قول زویا، ورِ ایراد گیر ذهنم میگه بیخود کردی! هر از چند گاهی هوسش میزنه به سرت و قرار نیست مدام فرار کنی و سعی کنی دوباره از اول بسازی همه چیو. میگه مواجه شو و...فکر کنم قبلا هم نوشتم. از لفظِ تدریج خستهم. از اینکه مدت هاست با این افکار درگیرم و چقدر آروم آروم دارن حل و فصل میشن، از این دردایِ تیز کم جون ولی ممتد خستهم. از جدالِ ناتمومم با اشک و یاس...
خودمو گم کردم...پیداش نمیکنم. از شعر، از قصه ها، از موسیقی، از دنیای آروم خودم بیرون افتادم. تو دنیایی که با آدماش غریبم. من خیلی چیزا رو بلد نیستم. تفاوت رو انگار نمیتونم درک کنم. حس میکنم یه طوریمه که شبیه بقیه نیستم. حس میکنم شاید احمقانه به نظر میام...درک میکنین؟
خستهم از اینکه بخوام خودمو تطبیق بدم با بقیه آدما.
اما از یه طرف نمیخوام زیادی حق به جانب باشم. اگه اشتباه کنم چی؟
حرفای اون روزت، همون روزی که حین حرف زدن جلوت بغضم گرفت و یادم میارم. ببین میفهمم، ینی حالیمه یه وقتا اینهمه در نوسان بودنمو. ولی چیکار کنم؟ فکره...میاد تو سر آدم و نوروناشو میجوئه. یه وقتا غمگین میشم و مقصرش تو نیستی...من میفهمم اینو. من باید خیلی چیزا رو با خودم حل کنم. پارسالم همین بودم، دو سه سال پیش هم...اصن تا یادمه مدام داشتم حل میکردم مسائلو با خودم، مدام درگیر بودم، هربار با یه ماجرای تازه، یه دلیلی پیدا میشد بالاخره واسه گریه هام...دلم نمیخواد ناکارآمد باشم. یه حسی بهم میگه نیستی. ولی...
خلاصه که غم و غصه ها ته ندارن. ولی از این مرحله میگذرم. یه کاری میکنم بالاخره.
به قول اون رفیقمون...تا طلوع