[هر نوزده رج، سه تا رو]

ساعدمو برمیگردونم و چشمم به پروانه قرمز روی دستم میوفته. دیشب دستم به لبه داغ قابلمه چسبید و جای سوختگیش حالا یه چیزی شبیه پروانه شده.

تا خرخره پرِ حرفم ولی نمی‌دونم دقیقا از کجا باید شروع کنم. اولین شالم‌و دارم میبافم. اولین چیزی که جدی جدی میشه اسمشو سال گذاشت!

خب من یه بافنده حرفه ای نیستم! ولی اینم برای تجربه های ابتدایی خوب به نظر میاد.

خسته‌م. تو سرم پر فکره. تغییرات هورمونی هم این وسط شده قوزِ بالا قوز. همش خوابم میاد، کسل و بی حالم و نمیدونم برنامه رو باید چیکار کنم. مسیر درازی پیش رومه. با استاد حرف زدم. سوال توی سرمو باهاش درمیون گذاشتم. گفت باید بره یه جایی، برگرده مفصل جوابمو میده.

چرا نمیتونم خوب بنویسم؟ از شعر جدا شدم. یه وقتا شعرای قدیمیمو میخونم کیف میکنم. برای اون سن و سال واقعا خوب بودن!

کاش میتونستم دوباره بنویسم. نوشتن بهم جون میده، انگار خالی میشم، یه ردی ازم توی دنیا میمونه...می‌دونی چی میگم؟

هجدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:42 توسط Darya