[تیک...تاک...تیک...تاک]
پنجره باز بود و هوای اتاق سرد شده بود. نیم خیز شدم و پنجره رو بستم. باز شروع کردم خوندم و نوشتم. هی بهت فکر میکنم.
دیروز بهت گفتم یه جایی هست که ازت می نویسم و هیچ وقتم دوست ندارم بخونیش. هیچی نگفتی.
یه وقتا دوست دارم فقط نگات کنم. تو این سالها همیشه حس میکردم کنترل این احساس دستمه، اما الانا یکم میترسم...دارم میبینم چقدر هر روز بیشتر از قبل دوست دارم.
به خدا میسپرم قلبامونو، قلب همه عاشقا رو.
این ساعت و دوسش دارم، گفته بودم. صدای تیک تاکش حس قشنگی میده بهم.