[تیک...تاک...تیک...تاک]

پنجره باز بود و هوای اتاق سرد شده بود. نیم خیز شدم و پنجره رو بستم. باز شروع کردم خوندم و نوشتم. هی بهت فکر میکنم.

دیروز بهت گفتم یه جایی هست که ازت می نویسم و هیچ وقتم دوست ندارم بخونیش. هیچی نگفتی.

یه وقتا دوست دارم فقط نگات کنم. تو این سالها همیشه حس میکردم کنترل این احساس دستمه، اما الانا یکم میترسم...دارم میبینم چقدر هر روز بیشتر از قبل دوست دارم.

به خدا میسپرم قلبامونو، قلب همه عاشقا رو.

این ساعت و دوسش دارم، گفته بودم. صدای تیک تاکش حس قشنگی میده بهم.

بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 13:17 توسط Darya

[طرح توجیهی]

اینقدر بی اهمیت بودم برات و نمیدونستم؟

که از وقتی اومدم، تو تموم این روزا هیچ قولی به دوستام ندم، هیچ جا نرم چون فکر میکردم بعد یه ماه دوری دلت تنگ میشه...

فقط من بودم داشتم آب می‌شدم تو این مدت؟

و تو...

برای همه چی وقت داری الا من!

دل چرکینم ازت، دلم کدر شده، دلم داره خفه میشه از غصه و بغض.

کاش می فهمیدی این چیزا رو...

همین:)

بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 10:57 توسط Darya

[یه چیزی بگم؟]

من وقتی حالم خوبه ذوق میکنم، خوشحالم، دغدغه هام کمرنگن. وقتی ناراحتم می‌خوام حرف بزنم و هیشکی و پیدا نمیکنم. پس میام اینجا می‌نویسم.

وبلاگ و یه نگاه انداختم دیدم همه‌ش شده بغض و غصه. تو خیلی بیشتر از این حرفا لبخندم بودی، لبخندم هستی...

یادم نمیره اینا رو!

بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 11:43 توسط Darya

[امروز پنجشنبه‌س...]

پامو از زیر پتو میکشم بیرون. اتاق دم کرده. یه تیشرتِ قرمز چروک که از یقه‌ش یه دسته‌ی درهمِ مو پیداست، رو تخت کناری مچاله شده.

شکمم قار و قور می‌کنه.‌ همزمان که به ناهار فکر میکنم حرفای بابا و خونه و دلتنگیای خودمو یادم میاد. راستش خسته‌م اینقدر منطقی فکر کردم که نمیرسی، نمیتونی، این عادیه که از صبح سر کار باشی و برگشتنی بخوای فوتبال ببینی یا با دوستات وقت بگذرونی.

میدونم فرصت دیگه ای نداری برای انجام دادن همه این کارا، بارها بابتش عذرخواستی، ولی من خیلی کم دارمت...من به کمشم قانع بودم راستش.‌ هنوزم هستم. ولی دارم میترکم.

غمگینم، دلتنگم، جدیِ جدی.

بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 11:39 توسط Darya

[واترلاکو]

الان؟ خب لب و لوچه‌م آویزونه و گوشه های دلم غصه رسوب کرده. خسته ای، گرسنه‌ای و هنوز نتونستی استراحت کنی و حس کردم اینا باعث شده حرفامو اونجوری که واقعا نبودن برداشت کنی. میدونم الان نباید توضیح بدم...راستش دلم میخواد بیای با حرفات قلبمو بغل کنی و گوشه های لبم باز برگرده سمت بالا.

الان نمیتونم بگم بهت...ولی دوست دارم، خیلی زیاد دوست دارم...

پ.ن: بهت افتخار میکنم دریا. فکر نکن فراموش کردم که امروز تونستی اینقدر بهتر از همیشه شرایط‌و، ذهنتو مدیریت کنی و ثابت کنی نور، هست همیشه...و علاجه!

بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 22:47 توسط Darya

[ساعت پنج صبح؛ دو قدمیِ هلاکت]

تا وقتی خوابگاهی نباشی، هیچ وقت نیازی نمیبینی راه هاییو پیدا کنی برای اینکه یه چمدونِ هزااااررر کیلویی و چهار طبقه، ساعت چهار و اندیِ صبح با کمترین میزان سر و صدا بالا ببری:)

همچنان ریتم نفسام به حالت عادی برنگشته. به محض اینکه وارد شدم گوشت و مرغای فریز شده رو تو فریزر گذاشتم، یه شلوارک راحتی و از چمدون بیرون کشیدم، لباسامو عوض کردم و افتادم رو تخت. اینقدر خسته‌م که گمون نکنم حتی بتونم بخوابم(حالا اینکه تو اتوبوس پنج شیش ساعتی خوابیدم و هم راجع بهش حرف نمی‌زنم).

آره خلاصه

بماند به یادگاررر(واسه وقتی که گفتم دلم تنگ شده)

ولی می ارزه خداییش

دلتنگ خونه‌م کلی❤️

بهرحال اینم انتخاب خودم بود دیگه...

راضیم

بیستم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 5:32 توسط Darya

[زندگی در پیشِ رو]

نسی به بالشت پشت سرش تکیه داده و پاهاشو با ریتم آهنگ تکون میده. پنجره بازه و نسیم خنک بهاری حال و هوای غیر شاعرانمونو شاعرانه‌ش می‌کنه. ولی شبای بهار یه جور دیگه قشنگن...

من؟ ازت دلخورم...می‌دونی تو تموم این مدت تو شادترین حالتم بودم کنارت و وقتی شادم، همه حرفامو به خودت میگم، احساساتمو برات رو میکنم‌. ولی وقتی اینجوری قلبم مچاله میشه و درد میگیره، میام یه گوشه واسه خودم می‌نویسم. یه وقتا حس میکنم دلت نمی‌خواد بخونی منو یا حرفامو بشنوی، حس میکنم اونور قاب گوشی یه دنیای مهمتر داری...

یه منِ دیگه دوباره این متن و خوند و گفت:« جمع کن خودتو! بچه‌س انگار». راستش الان لوس و بغضی و گریه آلودم. بچه ترینم.

استاد می‌گفت وقت ناراحتی و عصبانیت همه شواهد و اونجوری که دلمون میخواد تعبیر و تفسیر میکنیم. نمی‌دونم راستش...

شاید بعداً بهتر شم. الانشم نسبت به یکم پیش بهترم راستش...

شبای بهاری تو خوابگاه، با اون بوی شمالی که بچه ها میگن(بوی رطوبت) یه جور دیگه قشنگه.

همه چی درست میشه...

هفدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 0:37 توسط Darya

[فکرشو میکردی؟]

اگه اینجا رو نداشته باشم دیوونه‌ میشم!

یه چیزی خوندم امروز، خیلی ساده فقط نوشته بود وقتی خوشحالی که مال خودتو دوست داشته باشی، وگرنه بهترش که همیشه هست.

میدونم که یه چیزایی هست که باید سعی کنم درستش کنم، ولی من اونقدرام بد نیستم. خب خوبم دیگه. چمه؟

همون شکوفه و یگانه ای که اینهمه با ذوق نگاشون میکنم، بیتا یا نرگس، آلما...من با اونا چه فرقی دارم؟ منم از همون جنسم!

امروز حرفاتو خوندم و هم حالم خوب شد هم بد. ینی اینم یکی از مسائلیه که باید حل بشه. زیادی فکر میکنم، زیادی یه چیزی و بزرگش میکنم و بیخیال نمیشم.

درست میشه همه چی

دوازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:41 توسط Darya