[ساعت پنج صبح؛ دو قدمیِ هلاکت]
تا وقتی خوابگاهی نباشی، هیچ وقت نیازی نمیبینی راه هاییو پیدا کنی برای اینکه یه چمدونِ هزااااررر کیلویی و چهار طبقه، ساعت چهار و اندیِ صبح با کمترین میزان سر و صدا بالا ببری:)
همچنان ریتم نفسام به حالت عادی برنگشته. به محض اینکه وارد شدم گوشت و مرغای فریز شده رو تو فریزر گذاشتم، یه شلوارک راحتی و از چمدون بیرون کشیدم، لباسامو عوض کردم و افتادم رو تخت. اینقدر خستهم که گمون نکنم حتی بتونم بخوابم(حالا اینکه تو اتوبوس پنج شیش ساعتی خوابیدم و هم راجع بهش حرف نمیزنم).
آره خلاصه
بماند به یادگاررر(واسه وقتی که گفتم دلم تنگ شده)
ولی می ارزه خداییش
دلتنگ خونهم کلی❤️
بهرحال اینم انتخاب خودم بود دیگه...
راضیم
بیستم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 5:32 توسط Darya