[امروز پنجشنبهس...]
پامو از زیر پتو میکشم بیرون. اتاق دم کرده. یه تیشرتِ قرمز چروک که از یقهش یه دستهی درهمِ مو پیداست، رو تخت کناری مچاله شده.
شکمم قار و قور میکنه. همزمان که به ناهار فکر میکنم حرفای بابا و خونه و دلتنگیای خودمو یادم میاد. راستش خستهم اینقدر منطقی فکر کردم که نمیرسی، نمیتونی، این عادیه که از صبح سر کار باشی و برگشتنی بخوای فوتبال ببینی یا با دوستات وقت بگذرونی.
میدونم فرصت دیگه ای نداری برای انجام دادن همه این کارا، بارها بابتش عذرخواستی، ولی من خیلی کم دارمت...من به کمشم قانع بودم راستش. هنوزم هستم. ولی دارم میترکم.
غمگینم، دلتنگم، جدیِ جدی.
بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 11:39 توسط Darya