[زندگی در پیشِ رو]

نسی به بالشت پشت سرش تکیه داده و پاهاشو با ریتم آهنگ تکون میده. پنجره بازه و نسیم خنک بهاری حال و هوای غیر شاعرانمونو شاعرانه‌ش می‌کنه. ولی شبای بهار یه جور دیگه قشنگن...

من؟ ازت دلخورم...می‌دونی تو تموم این مدت تو شادترین حالتم بودم کنارت و وقتی شادم، همه حرفامو به خودت میگم، احساساتمو برات رو میکنم‌. ولی وقتی اینجوری قلبم مچاله میشه و درد میگیره، میام یه گوشه واسه خودم می‌نویسم. یه وقتا حس میکنم دلت نمی‌خواد بخونی منو یا حرفامو بشنوی، حس میکنم اونور قاب گوشی یه دنیای مهمتر داری...

یه منِ دیگه دوباره این متن و خوند و گفت:« جمع کن خودتو! بچه‌س انگار». راستش الان لوس و بغضی و گریه آلودم. بچه ترینم.

استاد می‌گفت وقت ناراحتی و عصبانیت همه شواهد و اونجوری که دلمون میخواد تعبیر و تفسیر میکنیم. نمی‌دونم راستش...

شاید بعداً بهتر شم. الانشم نسبت به یکم پیش بهترم راستش...

شبای بهاری تو خوابگاه، با اون بوی شمالی که بچه ها میگن(بوی رطوبت) یه جور دیگه قشنگه.

همه چی درست میشه...

هفدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 0:37 توسط Darya