[۳۷]
چیزی نمونده.
دووم بیار دختر. میتونی اوضاع و خیلی بهترش کنی. این بار کوتاه نیا تو رو خدا...
آره خلاصه...
چیزی نمونده.
دووم بیار دختر. میتونی اوضاع و خیلی بهترش کنی. این بار کوتاه نیا تو رو خدا...
یکی از بچهها کلید انداخت و اومد تو. سعی کردم از صدای قدماش بفهمم کیمیاست یا الی. ولی به نتیجه خاصی نرسیدم.
تو سرم فکرای مختلفی هست. نه چندان نگران کننده ولی نمیدونم چرا نمیتونم با آرامش باهاشون برخورد کنم.
میام دو صفحه درس بخونم هزار تا فکر و خیال میاد تو سرم. یه ماه دیگه مونده و اگه نشه چی؟ اگه دوباره همه رو ناامید کنم چی؟
میترسم...بخدا میترسم.
پست آخر آبان همچنان تو سرم تاب میخوره، حرفای امروز ظهرمون با الی۲، احساساتی که تو تموم این یک سال تجربه کردم...
امروز لابلای حرفام یه چیزی و گفتم که راستش خیلی بهش فکر نکرده بودم. گفتم تو بزرگترین کاری که در حق دنیا میتونی انجام بدی اینه که حواست جمعِ زندگی خودت باشه و بهش برسی واقعا.
نارضایتی از خود و عزت نفس پایین ریشه خیلی مسائله. دامنهش خیلی گستردهتر از چیزیه که به نظر میاد(حداقل این چیزیه که من فکر میکنم، شاید اشتباه!)
هی میون کارام توی سرم به خودم میگم همیشه یه چیزی هست که باید بهش برسی...هیچوقت قرار نیست برسی به نقطهای که بگی آخیش، حالا میتونم پاهامو دراز کنم، لم بدم و به هیچی فکر نکنم...
نمیشه دریا، نمیاد اون روز!
همیشه یه انتظاری از خودت داری، برای بهتر شدن، جلوتر رفتن، یا دست کم دووم آوردن...
امروز بعد مدت ها باز دلم خواست عین قبلنا به نظرِ خودم دوست داشتنی بیام.
باز کِیف کنم واسه خودم، از تهِ تهِ دلم.
یه ردی جا بذارم از خودم. جسورانه...میدونی چی میگم؟
یعنی نترسم که اگه اشتباه باشه چی؟
اگه زیادی ناپخته و مزخرف باشم؟
اگه نتونم از پسش بربیام؟
نتونی از پسِ چی بربیای دختر؟ نمیشنوی حرفای اینهمه آدمِ دور و برتو؟ نمیبینی نتیجه کاراتو؟ نمیبینی احساس مسئولیتی که داره روز به روز بیشتر میشه رو؟
کم نیستی...نمیگم خارق العاده، نمیگم معجزه کردی! نه...ولی دووم آوردی...سالهاست!
قبلا هم گفتم...هرکسی راه خودشو داره برای مقابله. راه تو مداومته، یه مداومت دیوانه کننده...تدریج، تکرر...
اینقدر خودتو عذاب نده! ریشه زده همه چیزایی که میخواستی...
و این ریشه ها محکم و قویان.
رو در روی زمان نایست! باهاش برقص و پیش برو... متعادل، متوازن، در آرامش...
دریا باش...
امروز روبروی درختچه نخلِ تو حیاط، (اون وسیله ورزشیه چیه سه تا دایرهن هی میچرخن) روی یکی از همون دایره ها نشسته بودم. از در و دیوار فرش آویزون کرده بودن و من به تموم یک ساعت گذشته فکر میکردم.
بعد اولین جلسه با استاد، حالا به خودم حقِ اشتباه کردن، حقِ احمق بودن و میدم. مگه من چند سالمه؟ یه آدمیزاد، تو سالهای اول جوونیش، با همه ناپختگیهاش عادی نیست که اشتباه کنه؟
دریا تو همیشه درست نمیگی، تو همیشه درست فکر نمیکنی! شهودت، اون حس ششم لعنتی به خیلی عوامل بیرونی وابستهس. اینو بارها و بارها به خودت ثابت کردی.
دریا گزینش ادراکی، خطای هاله ای و کلیشه ها خورههای تو مغزتن. تکثیر شدن، ریشه زدن، فکر نکن از شرشون به این راحتیا خلاص میشی. تو خیلی چیزا رو بر اساس طبقه بندیات چیدی!
من فقط میخوام خوشبخت و آروم باشیم. مثل میتی و جانی.
راستش مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم آدم ضعیفیام.
نمیدونم دقیقا از زندگیم چی میخوام. فرق خوشبختی و توهم خوشبختی رو درک نمیکنم و توی این اوضاع قاراشمیش، خیلی زمانی هم برای درنگ کردن ندارم.
آدمای کمی نیستن دور و برم که به هر طریقی، عمدی یا غیرعمد نیش بزنن با حرفاشون. منم از اون ناحیه آسیب پذیر...چی بشه!
تا دلت بخواد با روانشناسای مختلف صحبت کردم و همه رو مخم بودن. حرفای تکراری، تکنیکای مسخره...من به یکی نیاز دارم که بشه جدی نشست باهاش حرف زد.یکی شبیه استاد.
میدونم کجا کار میکنه. فردا تماس میگیرم که اگه شد در اسرع وقت ببینمش.
نمیتونم با بادی بیام و با بادی برم. دنبال چی میگردم؟
اسم و رسم؟
تو چشم بودن؟
آرامش؟
شور؟
خانه کوچک کنار دریاچهی آبی رنگ؟
سرِ بی دغدغه یا هزار سودا؟
چه ترکیبی؟
چه تلفیقی؟
با چه چیدمانی؟
نمیدونم. نمیدونم و با احساس تیز و دندونه دارِ بی کفایتی گلاویزم.
هر کدوم از حرفاشون صاف میره تو زخمم. حس میکنم یک عدد«نتونستن» ام که دست و پا درآوردم.
خیلی زود باید با استاد حرف بزنم.
خیلی زود...
کاش باشه❤️
یهویی از ناکجا آباد سر و کلهش پیدا شد و کلی وقت گذاشت که کار ما رو روبراه کنه.
امیدوارم زندگی هواشو داشته باشه✨ وقت سختیاش یکی مثل امروزِ خودش به دادش برسه.
رقیق شدم حقیقتش
این روزا بیشتر از همیشه تلاش میکنم و کمتر نتیجه میگیرم. دارم خودمو دلداری میدم که تلاشت گم نمیشه، که درست میشه همه چی. تو ادامه بده.
زنگ زدن آقای استاد اتفاق جالب و امیدوار کنندهای بود. فکرشم نمیکردم بعد اینهمه مدت یادش مونده باشه.
کار...کار کردن توی حیطه خودم انرژی زیادی و ازم میگیره ولی دوسش دارم.
اینروزا متعهد ترم نسبت به خودم. این خودکنترلی برام ارزشمنده واقعا.
مامان مدام از اتفاقای چهار پنج سال پیش میگه. سرخ میشم، یه چیزی توی قلبم و غرورم ترک برمیداره، بعد ترس از این شیارها جاری میشه تو همه وجودم. من آدمِ اون سالها نیستم ولی نکنه بازم همه چی تکرار بشه؟
دیشب the pianist و دیدیم. غم انگیز و تاثیرگذار بود.
نمیدونم از چی بگم...امیدوارم حل شه همه چی
بینیمو بالا میکشم و سرمو به شوفاژ تکیه میدم. از خونه عمه برگشتیم و به خیلی چیزا فکر میکنم.
ادامه نوشته ..بدنم درد میکنه، خونه به نظرم زیادی شلخته میاد، دلم میخواد اون پادکستا رو گوش بدم و لباسامو عوض کنم و آرایش کنم. دلم میخواد برم پشت پنجره وایسم همینجوری بیرونو نگاه کنم، دلم میخواد ساعت ها تلفنی باهات حرف بزنم.
فقط یه هفته دیگه میتونم بمونم و بعد دوباره باید برم تا عید. برم حجیمترین پروژههایی که تا الان داشتم و دست تنها راست و ریست کنم و همزمان هر دو سه روز یه بار یه گوشه خوابگاه و با دامستوس برق بندازم و غذا بپزم و خرید برم و برای امتحانا درس بخونم.
این روزا حال عجیبی دارم. حس میکنم دارم میگذرم. حس میکنم رد یه چیزایی روی صورتم جا میمونه، گَردش میشینه رو موهام...الانا معلوم نیستا البته. باید بگذره، باید خیلی بگذره.
ولی خدا رو شکر✨
راضیم از همه چی...
یهو یادش افتادم...سریالی که اون وقتا که بچه بودم از شبکه دو پخش میشد. مامان دوسش نداشت اما یادمه با چه عشقی تماشا میکردم. الان حتی داستانشو یادم نمیاد. با آتی حرف میزدیم یهو یادش افتادم.
امروز همه چی خوب بود، خوب پیش رفت و خدا رو شکر❤️
به روزای پیش رو امیدوارم...
راستشو بگم؟ دیگه نسبت به اینجا نوشتن هم حس خوبی ندارم.
خستهم. دارم زور میزنم قبول کنم که حرفای مامان درسته. که من همیشه دنبال یه چیز خارق العاده میگردم و زندگی مثل قصه و افسانه نیست. که همین لحظه های کوچیک، همین یه دقیقه بیشتر خوندنا، همین پس زدن دستِ خواب، همین فکر کردن و برنامه چیدن و دغدغههای ذهنی، همین « قول دادم» ها و انتخابِ اینکه با همه تبعاتش پای تعهدم بمونم...
از اینکه این دفتر جلوی روم بازه، از دغدغههای هرروزم لذت میبرم. میخوام نتیجه بگیرم، میخوام سربلند باشم...ینی دارم میگم ترس از نشدن تو جونمه، ولی نمیخوام تموم شه این روزا.
من میخوام تا آخر عمرم بخونم...من میخوام تا آخر عمرم یه کاری داشته باشم واسه انجام دادن، از همین جنس، این مدلی.
و...
ادامه نوشته ..