[هویت]

یکی از بچه‌ها کلید انداخت و اومد تو. سعی کردم از صدای قدماش بفهمم کیمیاست یا الی. ولی به نتیجه خاصی نرسیدم.

تو سرم فکرای مختلفی هست. نه چندان نگران کننده ولی نمی‌دونم چرا نمیتونم با آرامش باهاشون برخورد کنم.

میام دو صفحه درس بخونم هزار تا فکر و خیال میاد تو سرم. یه ماه دیگه مونده و اگه نشه چی؟ اگه دوباره همه رو ناامید کنم چی؟

می‌ترسم...بخدا می‌ترسم.

بیست و ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:47 توسط Darya