[یه قدم...]

بدنم درد می‌کنه، خونه به نظرم زیادی شلخته میاد، دلم میخواد اون پادکستا رو گوش بدم و لباسامو عوض کنم و آرایش کنم. دلم میخواد برم پشت پنجره وایسم همینجوری بیرون‌و نگاه کنم، دلم میخواد ساعت ها تلفنی باهات حرف بزنم.

فقط یه هفته دیگه میتونم بمونم و بعد دوباره باید برم تا عید. برم حجیم‌ترین پروژه‌هایی که تا الان داشتم و دست تنها راست و ریست کنم و همزمان هر دو سه روز یه بار یه گوشه خوابگاه و با دامستوس برق بندازم و غذا بپزم و خرید برم و برای امتحانا درس بخونم.

این روزا حال عجیبی دارم. حس میکنم دارم میگذرم. حس میکنم رد یه چیزایی روی صورتم جا میمونه، گَردش میشینه رو موهام...الانا معلوم نیستا البته. باید بگذره، باید خیلی بگذره.

ولی خدا رو شکر✨

راضیم از همه چی...

ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:9 توسط Darya