[کراپِ بافت]
کارای روزمرهمو انجام دادم(یه بخشی)، پنجاه شصت صفحه کتاب خوندم، فکر کردم، فکر کردم و هی فکر کردم و حس کردم بازم رسیدم به نقطه ای که باید زیبا ببینم. همه چی و، آسمون و، زمین و، آدما رو (همونجوری که هستن)، خودمو...
درست میشه همه چی...
آره خلاصه...
کارای روزمرهمو انجام دادم(یه بخشی)، پنجاه شصت صفحه کتاب خوندم، فکر کردم، فکر کردم و هی فکر کردم و حس کردم بازم رسیدم به نقطه ای که باید زیبا ببینم. همه چی و، آسمون و، زمین و، آدما رو (همونجوری که هستن)، خودمو...
درست میشه همه چی...
یه کلاهِ بافتِ سبز لجنی با منگوله پشمی سفید هی وسط سالن می چرخه و کلمات نامفهومی و با ریتم تکرار میکنه، درها رو لمس میکنه و میخواد بازشون کنه ولی نمیشه. مامانش کلاشو از سرش برداشت. موهای تقریبا بلندِ عرق کرده بد حالتش ریخت رو پیشونیش. علیرغم اینکه از دیوار راست بالا رفتناش میتونه کفر هر آدم صبوری و در بیاره، رو هم رفته بچه خوشگل و شیرینیه. من؟ منم تو راهرو با ته مونده جونی که از بین انگشتای ضعف بیرون زده میرم و میام، میام و میرم. خب، اولین تجربه بیماریم تو شهر غریب دسته جمعی بود! با شیش نفر دیگه. همه بچه های واحد مسموم شدیم. صبح اومدم بیمارستان همراه مهدیه باشم که ظهرش خودمم گرفتار شدم. بعد گوشیامون زنگ میخورد و خبر بدحالی دونه به دونه بچه ها می رسید.خلاصه که الان بعد اتمام سرم من و مهرو، نگهبان اجازه نداد جفتمون بریم پیش مهدیه(اوضاع اون بدتره، بستری شد!) و مهرو رفت پیشش.
از دست تو هم دلخورم. روز سختی و گذروندم و تو نه تنها حتی یه پیام ندادی که حالم و بپرسی، منم که پیام دادم سرسری جواب دادی.
عقلم زمام امور و دست گرفته و خیلی نمیذاره قلبم ننه من غریبم بازی در بیاره. میگه امتحان داشت. الان که تموم شده امتحان خب؟
اون بنده خدا کف دستشو بو نکرده اوضاع اینجوریه که!
نمیدونم به هرحال...
پ.ن: در عین تمام دوست داشتنم ازت بدم میاد:(
یادت باشه تو قربانی نیستی دختر!
این خود ضعیف پنداریِ احمقانه رو مچاله کن و بنداز دور!
هرچی هم بشه زندگی ادامه داره، دردناکه، مثل همین امشب، مثل همه شبایی که گذشت، ولی صبح میشه...هی هرروز میبینی و میبینی و باهاش اشک میریزی تا اینکه یه روز نمیفهمی چی شد که دیگه اثری ازش نیست، محو شده انگار، با اشکات شستیش یا هرچی...نمیدونم!
میخوام بدونی کی هستی. قرار نیست هیچ وقت اشتباه نکنی،نه میخوای اینو، و نه میتونی!
ولی خودتو بشناس و دست بکش از این قیاس های مزخرف.
این زندگیِ توئه! زندگیِ خودِ خودت! متوجهی که؟!
پ.ن: به خاطر تمام روزای پیش رو...
دلم شور میزنه، دلم تنگ شده، دلم داره میترکه...
امروز حس کردم چقدر عاشق رشتمم و هر چیزی که به نحوی بهش مربوطه.
و خوشبختم اگه ده سالِ بعد تو کتابفروشیای دانشگاهی پرسه بزنم و کتاب بخرم، تو یه دفترِ سادهی شاید یکم تاریک، با آدمایی که با همه وجود باورشون دارم کار کنم، بتونم خودم باشم، با همه وجود و کاری که لازمه، کاری که درست ترینه رو انجام بدم.
وقتی به قول دوات رسیدیم به اونجا که وقت خندیدن گوشه چشمامون چین بیوفته، یا هرروز تو آینه دو سه تا تار موی سفید دیگه پیدا کنیم، دلم میخواد روبروم باشی و حین نگاه کردن بهت، به همه روزایی فکر کنم که سخت گذشت، روزایی که ازت متنفر شدم، روزایی که با همه وجود گریه کردم و بعد ببینم با همه این حرفا، بازم بودنت به لحظه هام وزن میده، که دنیا رو پیش چشام رنگی میکنه، دلم میخواد همراهت باشم که برسی به جایی که با همه وجود خودت باشی، همرام باشی که برسم به خودم...
:)
یه وقتا غصه یه جوری به دیواره های قلبم فشار میاره که میگم ها...الانه که بترکه!
حرفات قلبمو مچاله میکنه، فشرده میکنه، کش میاره، درد میگیره قلبم. چقدر به قول ماری هسکل برات سخته این اتفاق، داری پوسته چه تنهایی بزرگی و میشکنی که منو وارد کنی.
از اعتماد کردن بهم، از اینکه بیشتر بشناسمت می ترسی...یه وقتا دلم میخواد بهت بگم حرف بزن! اینقدر همه چی و تو خودت نریز، یه کاری نکن که فکر کنم به هیچ دردی نمیخورم...
ولی از یه طرف منم میترسم.که دختر ببین چه دیواری و داری میریزی، اگه یه روز نتونی مسئولیتی که در قبالش داری و خوب انجام بدی چی؟ اگه یه روز از اینی که هست بی اعتماد ترش کنی به عالم و آدم؟
نمیدونم...
میترسم، گیجم...
اینکه خونواده زیر بار نرن که تنهایی بیشتر بهت خوش میگذره تا اینکه مجبور باشی جمعی رو تحمل کنی که هیچ وجه اشتراکی باهاشون نداری عذاب آوره.
سعی میکنم از هوا لذت ببرم، یا به آسمون و اون دور دورا نگاه کنم و حرفای عجیبِشونو نشنیده بگیرم.
تنهایی بعضی وقتا واقعا لذت بخشه...
ظاهراً زندگی تو خوابگاه با همه سختیاش آسونتر از مهمونیای همیشهس!
پوففففففف
کنار شومینه تو خونهی پدری زیرِ دو تا پتو دراز کشیدم و میخوام بنویسم که از شر سردرد این روزا خلاص بشم...
نمیدونم دو روز دیگه چه فکری میکنم، نمیدونم تهش چی میشه ولی به اون آدم حس خوبی ندارم اصلا!
خیلیا باورش کردن...نمیدونم، شاید بدجنسیه، ولی حسِ شیشم، یا هرچی که اسمشو میذارین باعث شده نتونم نسبت بهش خوشبین باشم. راستش خیلی سعی کردم برای آرامش خودمم که شده، این حسه رو انکارش کنم ولی از یه طرف به نظرم تلاش برای ندیدن و نفهمیدنش حماقته.
دارم همه زورمو میزنم که پام از هیچ طرفِ این بام سر نخوره. بعضی وقتا یه چیزی دستمو میگیره و میخواد منو بکشونه تو خودم، بیشتر از قبل، که هرچیزیاز دنیای بیرون رو که باعث بهم خوردن آرامشم میشه رو از بیخ و بن بکَنم...
اما نمیشه این مدلی زندگی کرد که! حرفای استاد دامن زد به اعتقاد قدیمیم. تو ساده ترین شکلش:«همه چی تاوان داره! باید پرداخت بالاخره»
میخوام زندگی کنم، حتی اگه شادیاش لحظه ای باشه، شاید ته ماجرا تلخ هم باشه، ولی میگذره. مثل خیلی اتفاقای دیگه، مثل خیلی آدمای دیگه منم از پسش برمیام.
تعجب میکنید؟ من از هر مدل تشنجی متنفرم. من تمام عمرم از هر تشنجی دور بودم، ولی یه جاها روا نیست دیگه.
میخوام بمونم، نمیخوام جا بزنم، نمیخوام جای بقیه تصمیم بگیرم، میخوام با همه ی همه ی وجودم خودم باشم...
همین:)
با دندونام پوست کنار ناخونمو میکنم، نگار میگه چیه دریا خانوم غمباد گرفتی؟ می خندم:« غمباد نیست، دارم فکر میکنم».
آره دارم فکر میکنم ولی راستش نمیدونم به چی. به هدیه و دردی که از فوت همسرش می کشه، به خورشتی که مامان مهرو با اصرار گفت به جام درست میکنه، به پس فردا، به خونه، به تو، به تاریخ، به ادبیات، به خودم، مامان مهرو گفت موهات پر پشته، بذار بلند شه، خوشگل میشه خیلی...
روز دیگر شورا رو دیشب شروع کردم و از منصور، از همه رزاقی ها ترسیدم. از شعله بی جونِ هر ذوق شورا که تا می اومد روشن شه، بالاخره یکی می رسید که فوتش کنه.
چقدر ترسناکه که ما آدما وقتی به هم نزدیک میشیم همه سیاهی هامونو با خودمون میبریم و چقدرم پیش اومده که درگیر تیرگی های هم شدیم.
من قشنگ نمی نویسم، میدونم. ولی باید بنویسم. تا وقتی که ننویسم یه قطعه درشت جونم انگار گمشده...