[روز دیگر شورا]

با دندونام پوست کنار ناخونمو میکنم، نگار میگه چیه دریا خانوم غمباد گرفتی؟ می خندم:« غمباد نیست، دارم فکر میکنم».

آره دارم فکر میکنم ولی راستش نمی‌دونم به چی. به هدیه و دردی که از فوت همسرش می کشه، به خورشتی که مامان مهرو با اصرار گفت به جام درست میکنه، به پس فردا، به خونه، به تو، به تاریخ، به ادبیات، به خودم، مامان مهرو گفت موهات پر پشته، بذار بلند شه، خوشگل میشه خیلی...

روز دیگر شورا رو دیشب شروع کردم و از منصور، از همه رزاقی ها ترسیدم. از شعله بی جونِ هر ذوق شورا که تا می اومد روشن شه، بالاخره یکی می رسید که فوتش کنه.

چقدر ترسناکه که ما آدما وقتی به هم نزدیک میشیم همه سیاهی هامونو با خودمون می‌بریم و چقدرم پیش اومده که درگیر تیرگی های هم شدیم.

من قشنگ نمی نویسم، می‌دونم. ولی باید بنویسم. تا وقتی که ننویسم یه قطعه درشت جونم انگار گمشده...

دوم دی ۱۴۰۱ ساعت 17:55 توسط Darya