[دوات]
امروز حس کردم چقدر عاشق رشتمم و هر چیزی که به نحوی بهش مربوطه.
و خوشبختم اگه ده سالِ بعد تو کتابفروشیای دانشگاهی پرسه بزنم و کتاب بخرم، تو یه دفترِ سادهی شاید یکم تاریک، با آدمایی که با همه وجود باورشون دارم کار کنم، بتونم خودم باشم، با همه وجود و کاری که لازمه، کاری که درست ترینه رو انجام بدم.
وقتی به قول دوات رسیدیم به اونجا که وقت خندیدن گوشه چشمامون چین بیوفته، یا هرروز تو آینه دو سه تا تار موی سفید دیگه پیدا کنیم، دلم میخواد روبروم باشی و حین نگاه کردن بهت، به همه روزایی فکر کنم که سخت گذشت، روزایی که ازت متنفر شدم، روزایی که با همه وجود گریه کردم و بعد ببینم با همه این حرفا، بازم بودنت به لحظه هام وزن میده، که دنیا رو پیش چشام رنگی میکنه، دلم میخواد همراهت باشم که برسی به جایی که با همه وجود خودت باشی، همرام باشی که برسم به خودم...
:)