[از درونیاتمون...]

یه وقتا غصه یه جوری به دیواره های قلبم فشار میاره که میگم ها...الانه که بترکه!

حرفات قلبمو مچاله میکنه، فشرده میکنه، کش میاره، درد میگیره قلبم. چقدر به قول ماری هسکل برات سخته این اتفاق، داری پوسته چه تنهایی بزرگی و می‌شکنی که منو وارد کنی.

از اعتماد کردن بهم، از اینکه بیشتر بشناسمت می ترسی...یه وقتا دلم میخواد بهت بگم حرف بزن! اینقدر همه چی و تو خودت نریز، یه کاری نکن که فکر کنم به هیچ دردی نمی‌خورم...

ولی از یه طرف منم میترسم.که دختر ببین چه دیواری و داری میریزی، اگه یه روز نتونی مسئولیتی که در قبالش داری و خوب انجام بدی چی؟ اگه یه روز از اینی که هست بی اعتماد ترش کنی به عالم و آدم؟

نمی‌دونم...

میترسم، گیجم...

چهاردهم دی ۱۴۰۱ ساعت 14:35 توسط Darya