پاهام سردن. دستام هم...
ندا میگفت استعداد داری ولی باید بیپروا تر بنویسی. گفتم اگه یه دلیل وجود داشته باشه برای این که دست از نوشتن کشیدم، اینه که به نظرم استعدادی کافی نیست.
کمتر از سی روز باقی مونده. میدونی صد نبودم. ولی صفر هم نبودم. مثل چند سال پیش منفی هم نبودم. رشد کردم. یه رشد عمیق و واقعی. حداقل اینجوری فکر میکنم. نمیدونم نتیجه چی میشه ولی حالم اونقدرا بد نیست. یه ذره به خودم امید دارم. یعنی فکر میکنم یه چیزایی بلدم و اونقدرا هم داغون نیستم.
چشمام خستهس و قسمت بالایی پلکم درد میکنه. بعد آروم ماساژ میدم و بهتر میشه.
باز اومدم توی این خونه. روی فرشای قرمز کنار شومینه دراز کشیدم و احساس خوبی ندارم. این خونه زیرِ سنگینیِ زمان آوار شده انگار.
نوشتم بی خبری، نوشتم تعصب ولی پاک کردم. حسرت تو گوشای اهالی این خونه رسوب کرده، تو چشماشون رسوب کرده، تو قلبشون رسوب کرده و اینجا تقریبا همه چی آزار دهندهس.
بوی ناخوشایندِ فساد بلند شده. به مشام ماها میرسه ولی شاید خودشون عادت کردن بهش.
میخوام از اینجا فرار کنم ولی ریشه دارم. ریشهم...بعید میدونم توی مکان باشه. ریشهی من اینجا توی یه آدمه.
هنوز درست نمیدونم چی میخوام.
از کم بودن میترسم. گفته بودم! هزار بار!
ولی درستش میکنم...آروم آروم.
من هنوز امیدوارم.
میتونم اوضاع و روبراه کنم.
هرچند با یه نوسان دائمی...
پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 14:56 توسط Darya