[فقط چهار روز مونده]

چهار روز مونده. نمی‌دونم چی باید بگم...حتی با خودم.

فکر می‌کنم ده بارم برگردم باز همینقدر زمان میذارم. من از چیزی پشیمون نیستم. من به شیوه خودم این راه و طی کردم. شاید درست، شاید اشتباه. نمی‌دونم.

امیدوارم و در عین حال هراس پیچیده به قلبم. پشت لبم میسوزه و می‌دونم امروز و فرداس تبخال بزنم.

ادامه نوشته ..
سی ام بهمن ۱۴۰۲ ساعت 16:48 توسط Darya

[شمارش معکوس...ده!]

امروز از نظر جسمی خیلی تو وضعیت به سامانی نبودم. یه کار خوب کردم اونم این بود صبح زود بیدار شدم.

بد نخوندم ولی نسبت به اینکه ده روز مونده.‌‌..

بگما، دارم کدبانوی خوبی میشم. با حوصله و عشق آشپزی میکنم و خداییش بی استعداد هم نیستم.

میهمان داریم چه میهمانی...

مقدمات شام رو فراهم کردم. الآنم یه ذره بخونم بعد برم حاضر شم که چیزی نمونده برسه.

بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 16:51 توسط Darya

[یک هفته و اندی...]

سیزده روز قبلِ آزمون...

نمی‌دونم نتیجه چی میشه و چه اتفاقی میوفته. فقط می‌دونم که نباید بترسم، نباید دستپاچه و گم بشم و باید به خودم اعتماد داشته باشم.

همون کاری که تو تموم این سالها کردم.

راه آدم‌ها، شیوه‌هایی که کارآمدیشون رو بیشتر می‌کنه با هم متفاوته دریا.

نترس. اشتباه نیست. بود هم فدای سرت. درست میشه همه چی❤️

بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:51 توسط Darya

[دو هفته]

می‌دونم حالت بده، می‌دونم اون سنگینیه افتاده رو قفسه سینه‌ت، اما لطفا بهش فکر نکن...فقط چهارده روز...فقط دو هفته. به خدا از پسش بر میای...دو هفته دووم بیار. دو هفته بمون فقط. لطفا..

بیستم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 15:9 توسط Darya

[به قول دوستم...آبی دوردست]

آسمون تو آبی‌ترین حالتشه. دست می‌کشم از تست زدن و به اون خیابون مشجر فکر می‌کنم. به ساعت نگاه می‌کنم. خب هنوز فرصت هست...

نوزدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 14:39 توسط Darya

[۱۶]

چیزی نمونده دیگه...

امروز تو سرم تکرار می‌کردم اینو که می‌دونم یه چیزایی برام عقده شده ولی بهم حق بده. روزای سختی‌و گذروندم. از این عقده رد میشم، با دست نشد، با دندون این گره رو بازش می‌کنم. می‌خوام بگم می‌دونم خودم...حواسم هست.

فقط خودت می‌دونی چقدر دلم می‌خواد که بشه...اتفاق بیوفته. چقدر نیاز دارم به اینکه یه بار دیگه خودمو باور کنم. از پس این غرور هم بر میام. اینجا می‌نویسم که یادم بمونه. افسارشو دستم میگیرم. نمیذارم رم کنه...بتازونه.

تو نوسانم. میرم...میام. از این‌ور به اونور. از این اشتباه به اون یکی اشتباه. از این درست ترین به اون یکی درست ترین.

حالا دیگه مفهوم اقتضایی و بیشتر از هر زمان دیگه ای متوجهم.

کمکم کن...لطفا!

شوق رسیدن و دارم، با همه وجودم. اما یاس پیچک شده پیچیده به دست و پاش. نجاتم بده. از حرفای تموم نشدنیشون نجاتم بده، از نگاه‌های نامطمئن نجاتم بده، از این زخما که دهن نمیبندن، از لرزش صدا و دست و پام...از خودم...از خودم نجاتم بده. لطفا.

هفدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 0:1 توسط Darya

[از نهصد...]

یک سال شد...

اون شب و حسش می کنم.تو قشنگ‌ترین اتفاقمی❤️

الان که می‌خوام بنویسم قفل شدم. نمی‌دونم از چی، از کجا بگم...فقط خدا رو شکر بابت همه چی❤️

دوست دارم...با همه‌ی قلبم، با تموم روحم❤️

چهاردهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 2:8 توسط Darya

[ژان مارک]

پاهام سردن. دستام هم...

ندا می‌گفت استعداد داری ولی باید بی‌پروا تر بنویسی. گفتم اگه یه دلیل وجود داشته باشه برای این که دست از نوشتن کشیدم، اینه که به نظرم استعدادی کافی نیست.

کمتر از سی روز باقی مونده. میدونی صد نبودم. ولی صفر هم نبودم. مثل چند سال پیش منفی هم نبودم. رشد کردم. یه رشد عمیق و واقعی. حداقل اینجوری فکر می‌کنم. نمی‌دونم نتیجه چی میشه ولی حالم اونقدرا بد نیست. یه ذره به خودم امید دارم. یعنی فکر میکنم یه چیزایی بلدم و اونقدرا هم داغون نیستم.

چشمام خسته‌س و قسمت بالایی پلکم درد میکنه‌. بعد آروم ماساژ میدم و بهتر میشه.

باز اومدم توی این خونه. روی فرشای قرمز کنار شومینه دراز کشیدم و احساس خوبی ندارم. این خونه زیرِ سنگینیِ زمان آوار شده انگار.

نوشتم بی خبری، نوشتم تعصب ولی پاک کردم. حسرت تو گوشای اهالی این خونه رسوب کرده، تو چشماشون رسوب کرده، تو قلبشون رسوب کرده و این‌جا تقریبا همه چی آزار دهنده‌س.

بوی ناخوشایندِ فساد بلند شده. به مشام ماها میرسه ولی شاید خودشون عادت کردن بهش.

می‌خوام از اینجا فرار کنم ولی ریشه دارم. ریشه‌م...بعید می‌دونم توی مکان باشه. ریشه‌ی من این‌جا توی یه آدمه.

هنوز درست نمی‌دونم چی می‌خوام.

از کم بودن می‌ترسم. گفته بودم! هزار بار!

ولی درستش می‌کنم...آروم آروم.

من هنوز امیدوارم.

میتونم اوضاع و روبراه کنم.

هرچند با یه نوسان دائمی...

پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 14:56 توسط Darya

[ول معطل]

-آقا دانشجوها هم میتونن مصاحبه کنن؟

مرد از دستکاری کردن دوربینش دست کشید و با لبخند گفت:

-بله

پسر قهقهه زد و بازوی دوستشو که که با خنده خودشو جمع می‌کرد کشید سمت فیلمبردار.

-آقا مصاحبه راجع به چی هست؟

-انتخابات!

پسر جمله های پیشنهادیشو با خنده به رفیقش دیکته می‌کرد. یهو دیدم پسره و دوستش، و حتی آقای فیلمبردار نگاشون چرخید سمت منی که ناخودآگاه بینیمو چین داده بودم و با یه حالت ایرادگیر نگاشون می‌کردم.

به خودم اومدم. نگامو ازشون گرفتم و وارد کتابخونه شدم. قریب به یک ساعت و بیست دقیقه دیگه تا امتحان مونده و دیگه واقعا نمی‌دونم چیکار کنم. گیجم، منگم و ورای حد تصور خواب آلود...

گربه اومد تو کتابخونه. رفت زیر میزا و هممون از جا بلند شدیم. نظافتچی با جارو سعی می‌کرد هدایتش کنه به بیرون. رفت عاقبت.

صدای اذان ظهر هم پخش شد. شد یه ساعت...

کلافه ترینم!

یکم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:25 توسط Darya