[۱۶]
چیزی نمونده دیگه...
امروز تو سرم تکرار میکردم اینو که میدونم یه چیزایی برام عقده شده ولی بهم حق بده. روزای سختیو گذروندم. از این عقده رد میشم، با دست نشد، با دندون این گره رو بازش میکنم. میخوام بگم میدونم خودم...حواسم هست.
فقط خودت میدونی چقدر دلم میخواد که بشه...اتفاق بیوفته. چقدر نیاز دارم به اینکه یه بار دیگه خودمو باور کنم. از پس این غرور هم بر میام. اینجا مینویسم که یادم بمونه. افسارشو دستم میگیرم. نمیذارم رم کنه...بتازونه.
تو نوسانم. میرم...میام. از اینور به اونور. از این اشتباه به اون یکی اشتباه. از این درست ترین به اون یکی درست ترین.
حالا دیگه مفهوم اقتضایی و بیشتر از هر زمان دیگه ای متوجهم.
کمکم کن...لطفا!
شوق رسیدن و دارم، با همه وجودم. اما یاس پیچک شده پیچیده به دست و پاش. نجاتم بده. از حرفای تموم نشدنیشون نجاتم بده، از نگاههای نامطمئن نجاتم بده، از این زخما که دهن نمیبندن، از لرزش صدا و دست و پام...از خودم...از خودم نجاتم بده. لطفا.