[ول معطل]

-آقا دانشجوها هم میتونن مصاحبه کنن؟

مرد از دستکاری کردن دوربینش دست کشید و با لبخند گفت:

-بله

پسر قهقهه زد و بازوی دوستشو که که با خنده خودشو جمع می‌کرد کشید سمت فیلمبردار.

-آقا مصاحبه راجع به چی هست؟

-انتخابات!

پسر جمله های پیشنهادیشو با خنده به رفیقش دیکته می‌کرد. یهو دیدم پسره و دوستش، و حتی آقای فیلمبردار نگاشون چرخید سمت منی که ناخودآگاه بینیمو چین داده بودم و با یه حالت ایرادگیر نگاشون می‌کردم.

به خودم اومدم. نگامو ازشون گرفتم و وارد کتابخونه شدم. قریب به یک ساعت و بیست دقیقه دیگه تا امتحان مونده و دیگه واقعا نمی‌دونم چیکار کنم. گیجم، منگم و ورای حد تصور خواب آلود...

گربه اومد تو کتابخونه. رفت زیر میزا و هممون از جا بلند شدیم. نظافتچی با جارو سعی می‌کرد هدایتش کنه به بیرون. رفت عاقبت.

صدای اذان ظهر هم پخش شد. شد یه ساعت...

کلافه ترینم!

یکم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:25 توسط Darya