[هفتاد و شیش شاید...خدای من!]

می‌گفت:«اولش فکر کردم داری تو خواب آواز می‌خونی! چون اینجوری بود..» صداشو بالا و پایین کرد. بعد گفت:«ولی دیدم نه! مثل اینکه حالت خوب نبود‌»

...

تو مسائل مالی که فقط خود خدا این اوضاع رو بگذرونه...درسامو هم درست و حسابی نخوندم. فردا صبح باید برم سر کلاس. برای شام هم ایده خاصی ندارم. قول همکاری دادم و باید یه کتاب و خلاصه کنم.

امشب وقت حرف زدن با مامان یهو بغضم گرفت. جون کندم تا عادی حرف بزنم نفهمه. ولی فهمید. می‌دونم. همیشه متوجه میشه.

امیدوارم خوب پیش بره همه چی‌...همین.

سی ام آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:12 توسط Darya

[هشتاد]

از امروز بگم...خوب بود.

میدونم هنوز خیلی راه دارم تا رسیدن به حد استاندارد. ولی خب بد نبود کارم.

اینکه یه سری مسائل دیگه رو هم خوب تونستم مدیریت کنم خوشحالم کرد.

ایشالا که اون آدم تو زندگیش خوشبخت و سعادتمند باشه✨

بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:46 توسط Darya

[آسمون]

میدونی الان از چه حسی پرم؟

می‌خوام برم سر کار، می‌خوام یه «واقعا» متخصص باشم.

خیلی چیزا هست که می‌خوام یاد بگیرم. توی مرحله بعدی زندگیم، روزِ انتخاب می‌خوام شاد و سربلند باشم. می‌خوام بالاخره خوشحالی خونوادمو ببینم، می‌خوام عمو ببینه اشتباه نکرده...

ا‌ینجا واسه خودم می‌نویسم. می‌دونم که نباید تو این جایگاه باشم.

می‌دونم که محیط چقدر می‌تونه روی رفتارام، روی فردایی که برای خودم متصور میشم اثرگذار باشه.

استرسامو درک می‌کنم ولی به اون قدرت و اختیار نیاز دارم. به خاطر خیلی چیزا...

من می‌خوام ثابت شم برای خودم، برای آدمای مهم زندگیم...

همین

از ته قلبم امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 14:25 توسط Darya

[بوروکراسی]

این کتابه رو تازه خریدم و عاشقش شدم! روز خوبی رو با رفیقم گذروندم(دیروز البته)، دلم قد یه دنیا برات تنگ شده(هستی ولی دلم تنگ شده دیگه☹️) و چون به خودم قول داده بودم آخر هر شب بنویسم از هرچی که گذشت:

امروز و خوب پیش رفتی دریا. ممنونم که خوندی، ممنونم که به برنامه‌ت حداقل تا این حد پایبند موندی. برنامه رو تکمیل نکردی ولی میشه به چشم یه روز درست و حسابی بهش نگاه کرد.

فکر کنم حالا بهتر می‌دونم چی می‌خوام و دنبال چی ام.

در این بین به ناهار فردا هم فکر می‌کنم و...

بازم تو، همش تو! چیکارت کنم آخه؟

جونِ من

بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:44 توسط Darya

[کار از کار گذشت!]

تا مدت‌ها میتونم از هویج‌پلو متنفر باشم (دروغ گفتم. بیشتر از این حرفا دوسش دارم).

ادامه نوشته ..
بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 18:19 توسط Darya

[رایا نوین]

تو کافی‌نت نشستم.

پیشونیم یکم میسوزه. به رخساره و مامانِ ستاره فکر میکنم. چقدر حس خوبی میگیرم از اون آرایشگاه.

درس نخوندم امروز. و به دختری که کتاب تست و آگهی کرده بود گفتم کتاب و می‌خوام. شرایط خوب بود ولی امیدوارم برسم. امیدوارم بتونم اون مقداری که باید پول جمع کنم.

به ناهارِ پس فردا فکر میکنم. باید خوب پیش بره همه چی. منتظر خبرم. فردا میرم خرید. تولد مهندس و هم تبریک گفتم.

امروزم اولین خورشت کرفسم و درست کردم و خوشمزه بود.

....

کلی گذشته و هنوز نوبتم نشده. خسته‌م!:(

هفدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 18:57 توسط Darya

[خانواده]

به اون نوشته ها فکر می‌کنم اشکم در میاد و امیدوارم که وقت حرف زدن باهاشون بغض نکنم.

پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 14:49 توسط Darya

[جنگل پرتقال]

رفتیم گیجگاه و ببینیم(از سر ناچاری) که دیدیم عع، تایم جنگل پرتقاله. خوشحال شدیم ولی خب بازم آخر فیلم دیدیم که نتونستیم اون ارتباطه رو باهاش برقرار کنیم.

خوبم...جدی خوبم. چای جدید دهنمو سرویس کرده.‌نمیشه، دم نمی‌کشه. هرچقدرم میذارم بمونه باز تهش اونی نمیشه که باید.

خلاصه که نشستم چایِ زردِ دم نکشیده با بیسکوییت کاکائویی میخورم و با مهرو راجع به شپشک برنج حرف می‌زنم.

به آزمون فکر می‌کنم و زبان تخصصی ای که قبل از این فکرشم نمی‌کردم تا این حد بتونم باهاش ارتباط بگیرم.

امروز کلاس دارم. بعد از کلاس بند و بساطمو جمع میکنم میرم پایین میخ...

وای!

فردا و پس فردا کنفرانس دارم...

خدایا🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 11:40 توسط Darya

[توره باران!]

بالاخره این توره باران و [به معنای واقعی کلمه] ما امروز دیدیم.

الآنم نسبتا خیس، با چتری که کار زیادی از دستش بر نیومد نشستم تو کلاس و بین من و همکلاسی سکوت عجیبی برقراره.

از چی بنویسم؟ عمیقا دلم نیمرو با بربری میخواد. گرسنمه و صبحونه نخوردم. ولی حالم خوبه. بارون، هرچی باشه بالاخره بارونه...حس امنیت و آرامش داره همیشه.

بخوام سکوت و بشکنم باید پرت و پلا بگم. چه کاریه. آروم نشستیم دیگه.

سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 10:15 توسط Darya

[موهام]

چرا موهام؟ خب چون دوباره بلند شدن و علیرغم حال خوبی که تو دوره ای که موهام کوتاه بود تجربه می‌کردم، الان به آینه نگاه می‌کنم و کیف میکنم.

پنجره بازه، صدای شب میاد و یه نسیم خنک پاییزی. تیک تاک ساعت و هم که قبلاً گفته بودم چه حس خوبی بهم میده.

یه رمان جدید از بهاره حسنی و دارم میخونم. فیلم تفریق و هم تا یه ربع اولش دیدم حدودا و اونقدرا مجذوبش نشدم. حالا فردا باز ادامه میدمش.

در اولین فرصت باید برم کرفس بخرم. می‌خوام خورشت کرفس درست کنم. بعدها هم شاید فسنجون. گفته بودم؟

دیروز فایلمو ریختم بیرون و یه پارچه گل گلی تا کردم و گذاشتم کف فایل، بعد هل و دارچین‌و که توی نایلون بودن ریختم تو ظرف دربسته و با لیمو خشک و نعنا و پونه و شوید(همه خشک) گذاشتم طبقه بالا. بعد ظرف و ظروف و قشنگ چیدم اون پایین.‌ و اینقدر گوگولی شده که هنوز دلم نیومده باز شلخته بازی در بیارم.

زن درونمو بغل کردم این روزا. یه جور عجیبی میل به زنده نگه داشتن یه خونه زندگی دارم.‌دوست دارم آشپزی کنم، ینی آشپزی برام یه حال خوبی داره. میدونی شاید تو فضای خوابگاه مسخره به نظر بیاد این حرفا ولی ساعت یازده، دوازده ظهر نور از پشت شیشه کثیف پنجره(قطره های روغن!) و واضح‌تر از لابلای پره های هواکش خودشو می‌کشونه تو، بعد بوی پیازداغ ادویه زده شده، صدای جاز و ولز روغن و سرخ شدنی‌ها(هرچی که میخواد باشه)، بوی لوبیای پخته که توی واحد میپیچه، بوی سیر تفت داده شده، بوی دارچین...

شمایل قیمه وقتی با شعله کم داره جا می افته، ریز قل میزنه و روغن انداخته...میفهمین منظورمو؟

من عاشق زنانگی‌ام. عاشق زن بودن.

شاید خیلی توش موفق نباشم. من بلد نیستم ساده‌ترین کارایی که یه خانوم انجام میده(مثلا ریمل زدن) و درست انجام بدم. من به جز یه جفت گوشواره خیلی ظریف و کوچولویی که از بچه ها هدیه گرفتم از هیچ اکسسوری ای استفاده نمیکنم، آرایش کردن من، لباس پوشیدنام وقتی میرم خرید، میرم دانشگاه یا میام پیش تو خیلی با هم فرق ندارن. موهام همیشه همین شکلیه، من همه مانتوهام یه جورن، سه جفت از کفشام با هم مو نمی‌زنن...من شاید اون جوری که انتظارشو داری نیستم.

میدونی خیلی با خودم کلنجار میرم سر این قضایا. حس می‌کنم زیادی سرد و بی روحم، زیادی کسل کننده‌م، زیادی به همه چی فکر می‌کنم و شاید سختش می‌کنم.

با همه این حرفا دستپختم خوبه(من واااقعا از شنیدنش ذوق میکنم!)

سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 0:35 توسط Darya

[دیو‌های خوش پوش]

لباسامو پوشیدم، در نهایت اکراه رفتم پایین، بعد تو شیشه رفلکسِ درِ اتاقای پایین خودمو دیدم و لباسام چقدر به نظرم مضحک رسید. خروج زدم و از خوابگاه خارج شدم. انعکاس خودمو تو شیشه در خیاطی روبروی خوابگاه دیدم، یکم وایسادم، مکث کردم و برگشتم.

به ناظمه گفتم برنامه عوض شد. خندید. خروجمو خط زدم و چهار طبقه رو برگشتم بالا. یه بسته مرغ از فریزر در آوردم و گذاشتم با دو حلقه پیاز بپزه، یه پیمانه برنج خیسوندم و پیاز و سیب زمینی رو خورد کردم. نمی‌دونم به کی بگم حالم به هم میخوره از اینکه وقتمو سر کلاسای عمومی‌ای بگذرونیم که به خدا اگه یه درصد یه چیزی میشد فهمید یا یاد گرفت، اینجوری نبودم.

برم چهار ساعت سر اون کلاسا بشینم برگشتنی هم خسته و کوفته فکر شام و ناهار و...کی فکر آزمون باشم؟

میدونین الان وضعیتم این مدلیه که فکر میکنم کار بدی کردم سر کلاس نرفتم و احساس میکنم باید توجیه کنم خودمو.

به هرحال همینه که هست.

یازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:11 توسط Darya

[متمم]

بالاخره یه جای وبلاگم باید از متمم می‌گفتم. از اون جاهایی که توش کلی یاد گرفتم و امشب نقطه اوجش بود انگار.

یه ساعت اول عزت نفس و شنیدم و کیف کردم. خیلی چیزا رو متوجه شدم، با شنیدن هر جمله‌ش حیرت‌زده خندیدم، خنده‌ی تصدیق، خنده‌ی تحسین...

من اگه این آدمم، انتخاب کردم که همین باشم. انتخاب کردم که اینجوری زندگی کنم. یه جا حس کردم اشتباهه خب تغییر رویه میدم. دلیلی نداره مدام خودمو با بقیه مقایسه کنم یا پی این باشم که من دارم بهتر عمل میکنم یا اونا.

دلیلی هم برای ترس از مورد پذیرش قرار نگرفتن وجود نداره. خب ما متفاوت از هم به دنیا نگاه می‌کنیم دیگه.

حال ندارم بنویسم...ولی دارم بهش فکر میکنم. خیلی

هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 21:53 توسط Darya

[یه کلمه بگو فقط...]

تو بینش منتظر نشستم و خون خونمو میخوره. دلم میخواد گریه کنم. هم حق دارم، هم ندارم. ازت بدم میاد. کاش بودی، کاش اعتراض کنی، کاش یه کلمه بگی تا منم سر این زخم و باز کنم یه سال و بریزم بیرون. خسته‌م. دیگه نمی‌دونم چی درسته چی غلط.

نمیفهمم کاراتو و دارم خودمو میکشم که بفهمم. بغضم گرفته. پطروسِ آبرو داری نمی‌ذاره سد بشکنه و همینجا اشکام راه بیوفتن‌. حوصله خودمو هم ندارم. خوب نیستم اصلا خوب نیستم. و نمی‌دونم این ماجرا تا کجا قراره پیش بره. چرا نمیفهمی؟

چرا درک نمیکنی؟

یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 18:32 توسط Darya

[عینک و زیتون]

یکی از قشنگ‌ترین تعریفایی که این روزا میشنوم اینه:

+تو خیلی خوب آشپزی می‌کنی! غذات شبیه غذای ماماناس!

این یکی ماکارونیم عالی در اومد. هم رنگ و بو و هم مزه‌ش. هرچند ناسازگاری معده من با ماکارونی کماکان ادامه داره.

صبح زود بیدار شدم، درس خوندم و بعد رفتم عینکمو درست کنم. تو راه برگشت یه شیشه زیتون خریدم و آقای فروشنده محترم و مهربون که از لابلای حرفام گیلانی نبودنمو بیرون کشیده بود پرسید اهل کجام، بعد گفت اون‌جا خدمت کرده و چقدر الان همه چی عوض شده و از این حرفا.

برگشتم خوابگاه. همینجوری که داشتم اینستامو چک میکردم از مبینا یه سوال پرسیدم. با چشمای گرد شده نگام کرد. منظورمو تو دو کلمه کامل‌ترش کردم و یهو جفتمون شدیدا زدیم زیر خنده.

الی۲(ورودی جدیدمون) با خنده از خواب بیدار شد و فرمود که روزمونو با چه سمی شروع کردیم.

خلاصه سه تایی نشستیم و حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم...مبی می‌گفت جاه طلبه و میدونه تو زندگی یه روزی خیلی پولدار میشه. الی۲گفت دوست داره سفر کنه و من گفتم جاه طلب نیستم خیلی...یه زندگی کارمندی طور می‌خوام. با شغلی که بهم احساس ارزشمندی بده.

پ.ن: دوسم داری؟

دلم گرفته...نمی‌دونم چرا.

یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:0 توسط Darya