چرا موهام؟ خب چون دوباره بلند شدن و علیرغم حال خوبی که تو دوره ای که موهام کوتاه بود تجربه میکردم، الان به آینه نگاه میکنم و کیف میکنم.
پنجره بازه، صدای شب میاد و یه نسیم خنک پاییزی. تیک تاک ساعت و هم که قبلاً گفته بودم چه حس خوبی بهم میده.
یه رمان جدید از بهاره حسنی و دارم میخونم. فیلم تفریق و هم تا یه ربع اولش دیدم حدودا و اونقدرا مجذوبش نشدم. حالا فردا باز ادامه میدمش.
در اولین فرصت باید برم کرفس بخرم. میخوام خورشت کرفس درست کنم. بعدها هم شاید فسنجون. گفته بودم؟
دیروز فایلمو ریختم بیرون و یه پارچه گل گلی تا کردم و گذاشتم کف فایل، بعد هل و دارچینو که توی نایلون بودن ریختم تو ظرف دربسته و با لیمو خشک و نعنا و پونه و شوید(همه خشک) گذاشتم طبقه بالا. بعد ظرف و ظروف و قشنگ چیدم اون پایین. و اینقدر گوگولی شده که هنوز دلم نیومده باز شلخته بازی در بیارم.
زن درونمو بغل کردم این روزا. یه جور عجیبی میل به زنده نگه داشتن یه خونه زندگی دارم.دوست دارم آشپزی کنم، ینی آشپزی برام یه حال خوبی داره. میدونی شاید تو فضای خوابگاه مسخره به نظر بیاد این حرفا ولی ساعت یازده، دوازده ظهر نور از پشت شیشه کثیف پنجره(قطره های روغن!) و واضحتر از لابلای پره های هواکش خودشو میکشونه تو، بعد بوی پیازداغ ادویه زده شده، صدای جاز و ولز روغن و سرخ شدنیها(هرچی که میخواد باشه)، بوی لوبیای پخته که توی واحد میپیچه، بوی سیر تفت داده شده، بوی دارچین...
شمایل قیمه وقتی با شعله کم داره جا می افته، ریز قل میزنه و روغن انداخته...میفهمین منظورمو؟
من عاشق زنانگیام. عاشق زن بودن.
شاید خیلی توش موفق نباشم. من بلد نیستم سادهترین کارایی که یه خانوم انجام میده(مثلا ریمل زدن) و درست انجام بدم. من به جز یه جفت گوشواره خیلی ظریف و کوچولویی که از بچه ها هدیه گرفتم از هیچ اکسسوری ای استفاده نمیکنم، آرایش کردن من، لباس پوشیدنام وقتی میرم خرید، میرم دانشگاه یا میام پیش تو خیلی با هم فرق ندارن. موهام همیشه همین شکلیه، من همه مانتوهام یه جورن، سه جفت از کفشام با هم مو نمیزنن...من شاید اون جوری که انتظارشو داری نیستم.
میدونی خیلی با خودم کلنجار میرم سر این قضایا. حس میکنم زیادی سرد و بی روحم، زیادی کسل کنندهم، زیادی به همه چی فکر میکنم و شاید سختش میکنم.
با همه این حرفا دستپختم خوبه(من واااقعا از شنیدنش ذوق میکنم!)
سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 0:35 توسط Darya