[هفتاد و شیش شاید...خدای من!]
میگفت:«اولش فکر کردم داری تو خواب آواز میخونی! چون اینجوری بود..» صداشو بالا و پایین کرد. بعد گفت:«ولی دیدم نه! مثل اینکه حالت خوب نبود»
...
تو مسائل مالی که فقط خود خدا این اوضاع رو بگذرونه...درسامو هم درست و حسابی نخوندم. فردا صبح باید برم سر کلاس. برای شام هم ایده خاصی ندارم. قول همکاری دادم و باید یه کتاب و خلاصه کنم.
امشب وقت حرف زدن با مامان یهو بغضم گرفت. جون کندم تا عادی حرف بزنم نفهمه. ولی فهمید. میدونم. همیشه متوجه میشه.
امیدوارم خوب پیش بره همه چی...همین.
سی ام آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:12 توسط Darya