[نیمه شبِ بهاری]
ساعتت، ساعتمون...تیک تاک میزنه و فکر میکنم قبلا شاعرانه تر عناوین و انتخاب میکردم. ده روز؟ تقریبا ده روز دیگه باقی مونده و میخوام زنانه تاب بیارم روزهای پیشِ رو رو.
کاری که میخواستم انجامش بدم، مدتها میخواستم انجامش بدم رو انجام دادم و حالا وسطِ جادهم! به پشتِ سرم نگاه میکنم، به حالا... همه چی داره مطلوب پیش میره و خدا رو شکر.
این مسیر داره با یه آرامشِ غالب، یه آرامشِ سنگین و وزین پیش میره. آرامشی که خیمه زده رو من و هرچی که اطرافم هست... شاید گه گاه کسل کننده به نظر بیاد، ولی درسته. راضیم از همه چی.
سن و سال داره برام مفهوم پررنگتری میگیره. متوجه ثانیههایی که دارن از زیر دستم لیز میخورن هستم...لمسشون میکنم، حسشون میکنم.
بعد به تو فکر میکنم و به دانشگاه و به ناهارِ فردا که قراره سوپ باشه.
بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 2:59 توسط Darya