[پیتزا آلفردو]

ریسه‌هایی که نانا از تختش آویزون کرده روشنن، بچه‌های تختای بالا خوابیدن، من و نانا هم سرمون تو گوشیامونه.

این روزا نوشتنی‌ان...عجیب نوشتنی‌ان.

کولر روشنه. شیر گاز و به عادت همیشه محض اطمینان بستم و از هال که رد می‌شدم، یادم افتاد تختم دو سال پیش همین گوشه دیوار، جای میز ناهار خوری بود. اون موقع کولرمون زیادی درب و داغون بود و به شرجی هم ابدا عادت نکرده بودیم.

ادامه نوشته ..
سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 3:39 توسط Darya

[کباب گمجی]

چقدر از دیروز تا همین الان همه چی عجیب گذشت!

خوشحالم و یه ذره نگران...از ته دلم زمزمه می‌کنم خدایا آخر و عاقبت همه ما رو بخیر کن❤️

اشکای دیروزم خنده دار ترین و تکرار نشدنی ترین بودن. برگشتی بهم گفتی اینا خاطره میشن.

همش چند روز دیگه مونده...ولی ما از پسش بر میایم❤️ میگذره✨

نتایج آزمونم نمیاد که...

تو فکر ناهارم.

بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:53 توسط Darya

[نیمه شبِ بهاری]

ساعتت، ساعتمون...تیک تاک می‌زنه و فکر می‌کنم قبلا شاعرانه تر عناوین و انتخاب می‌کردم. ده روز؟ تقریبا ده روز دیگه باقی مونده و می‌خوام زنانه تاب بیارم روزهای پیشِ رو رو.

کاری که می‌خواستم انجامش بدم، مدت‌ها میخواستم انجامش بدم رو انجام دادم و حالا وسطِ جاده‌م! به پشتِ سرم نگاه می‌کنم، به حالا... همه چی داره مطلوب پیش می‌ره و خدا رو شکر.

این مسیر داره با یه آرامشِ غالب، یه آرامشِ سنگین و وزین پیش می‌ره. آرامشی که خیمه زده رو من و هرچی که اطرافم هست... شاید گه گاه کسل کننده به نظر بیاد، ولی درسته. راضیم از همه چی.

سن و سال داره برام مفهوم پررنگ‌تری میگیره. متوجه ثانیه‌هایی که دارن از زیر دستم لیز میخورن هستم...لمسشون می‌کنم، حسشون می‌کنم.

بعد به تو فکر می‌کنم و به دانشگاه و به ناهارِ فردا که قراره سوپ باشه.

بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 2:59 توسط Darya

[دو هفته]

این وبلاگم که فقط شده شمارش معکوس. زندگیم انگار داره با هراس میگذره. از اینم رد میشیم...مگه نه؟

فقط دو هفته مونده!

درست میشه همه‌چی✨

بالاخره کاری که سالها آرزوشو داشتم و با کلی نقص شروع کردم. می‌ترسم به اندازه کافی خوب نباشم.‌ ولی تو هستی.

آدمای زیادی بودن که وقتی خبرشو بهشون دادم کلی ذوق کردن و لبخند شدن روی لبم، حمایتشونو اعلام کردن، ولی تو...وقتی تو نشون دادی مثل همیشه پشتمی، کنارمی...انگار قلبمو بغل گرفتی.

زمانم‌و، علاقم‌و، سلیقه‌ی نداشته‌م و پای این کار میذارم. نمی‌دونم چرا...یعنی کلی دلیل هست، ولی هیچ کدوم زیرنویسِ این اشتیاق نیستن.

بازم میگم...

درست میشه همه چی❤️

شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:38 توسط Darya

[آفتابِ داغ و کولرِ۱۰۷]

آخرین روزِ بیست و دو سالگی داره قشنگ سپری می‌شه.

هوا اون بیرون گرم و خفه‌س. احساس خوبی دارم. به ناهار و تمیزکاری فکر می‌کنم. دلم میخواد ماست محلی بخرم ولی بچه ها حرف بهداشت و میزنن و منو میترسونن.

برعکسِ احساساتی که روزای پیش تجربه کردم، حالا خدا رو شکر فکر می‌کنم اوضاع خوبه و هنوز میشه امیدوار بود.

چیز زیادی تا اعلام نتیجه آزمون نمونده. پر از هراس و امیدم.

بچه‌ها دونه دونه از در کلاس وارد میشن و چه خوشگلن! جدی ها!

همینا خلاصه...

نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:21 توسط Darya

[ننه]

دو شبه خوابتو میبینم ننه❤️

دلم خیلی خیلی برات تنگ شده. هی ته دلم قربون صدقه‌ت میرم و یادم میاد تو خونه‌ی منی، وطنمی، ریشه‌می...هرچند کیلومترها دور باشی ازم.

دلم میخواد بهم افتخار کنی، دلم میخواد یه کاری کنم که از تهِ دل خوش‌حالت کنه❤️

خیلی دوست دارم...خیلی زیاد❤️

هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 4:6 توسط Darya

[تولدِ الی و حانی]

الی گفت: دریا...بهم تبریک نگفته هنوز.

گفتم صبر کن فعلا، شاید چیزی تو فکرشه. میخواد سورپرایزت کنه.

گفت: سورپرایزش که گذشت.

گفتم: شاید بازم قصدشو داره...

و خدا خدا میکردم همینطور باشه.

اینکه روز تولدتو عزیزترین آدم زندگیت یادش نباشه برای خراب کردن حالِ آدم تو کل طول روز(و حتی روزای بعد‌تر)کافیه.

بگذریم...

هیچی نمیتونه به این اندازه به همم بریزه که برنامه‌هام دم آخری کنسل شن. اگه قرار بر کنسلیه، زودتر اعلام کنن.

اولش بهشون میگم میخواین بذاریم یه روز دیگه؟

اصرار دارن که نه...نه...همین امروز باشه.

و دم آخری نظرشون برمیگرده. جایی که من همه برنامه‌های جایگزینمو، زمانمو، حوصله‌مو و احتمالا بخشی از منابع مالیمو از دست دادم.

اگه اسمش بی مسئولیتی و بی فکر بودن نیست، پس چیه؟

امروز از دنده چپ بلند شدم. و حالم خوب نیست. اصلا خوب نیست.

تو هم که اینجوری میکنی‌...دلم میخواد برگردم بخوابم، بیخیال هر چی که ممکنه اتفاق بیوفته.

امیدوارم ادامه روز دست کم خوب پیش بره. برای هممون

ادامه نوشته ..
ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:5 توسط Darya

[مست عشق]

مست عشق و دیدیم و اونقدرا چنگی به دلم نزد.

کاش بیشتر حواسشون باشه، کاش یادشون بمونه...کاش فکر منم باشن.

ادامه نوشته ..
ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:34 توسط Darya

[شرجی]

دلم می‌خواد برم بیرون و دو دو تا چهارتا کردم دیدم با اینکه الان اوضاع خیلی بد نیست، ولی مخارج تو چند روز آینده ممکنه خیلی زیاد بشه و بهتره دست نگه دارم.

تنهام و نیاز به یک دوست صمیمی( نه همخونه) رو عمیقا احساس می‌کنم.

همه چی زیادی آروم و راکده این روزا.

دغدغه‌هام یکی پس از دیگری دارن کمرنگ میشن. مشغولِ فعالیت خاصی نیستم. فقط میرم دانشگاه و برمی‌گردم. دوستامم نیستن. کلاس مشترک نداریم.

دلم می‌خواد یه کاری و شروع کنم، یه کار هدفمند.

یه برنامه‌ی واقعی...

ولی به همراه نیاز دارم،

به اعتماد به نفس نیاز دارم...

نمی‌دونم.

دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:20 توسط Darya