الی گفت: دریا...بهم تبریک نگفته هنوز.
گفتم صبر کن فعلا، شاید چیزی تو فکرشه. میخواد سورپرایزت کنه.
گفت: سورپرایزش که گذشت.
گفتم: شاید بازم قصدشو داره...
و خدا خدا میکردم همینطور باشه.
اینکه روز تولدتو عزیزترین آدم زندگیت یادش نباشه برای خراب کردن حالِ آدم تو کل طول روز(و حتی روزای بعدتر)کافیه.
بگذریم...
هیچی نمیتونه به این اندازه به همم بریزه که برنامههام دم آخری کنسل شن. اگه قرار بر کنسلیه، زودتر اعلام کنن.
اولش بهشون میگم میخواین بذاریم یه روز دیگه؟
اصرار دارن که نه...نه...همین امروز باشه.
و دم آخری نظرشون برمیگرده. جایی که من همه برنامههای جایگزینمو، زمانمو، حوصلهمو و احتمالا بخشی از منابع مالیمو از دست دادم.
اگه اسمش بی مسئولیتی و بی فکر بودن نیست، پس چیه؟
امروز از دنده چپ بلند شدم. و حالم خوب نیست. اصلا خوب نیست.
تو هم که اینجوری میکنی...دلم میخواد برگردم بخوابم، بیخیال هر چی که ممکنه اتفاق بیوفته.
امیدوارم ادامه روز دست کم خوب پیش بره. برای هممون
ادامه نوشته ..
ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:5 توسط Darya