[از چی بگم؟]

فکرم پیش صدای جیغ های زنی از یکی از همین خونه های اطرافه. نمی‌دونم کدوم خونه...

ترس اگه آدم بود، تو خیال من یه چهره سرد و بی روح داشت با چشمای گرد شده و مات مونده، دهن باز و دندونای کج و معوجی که از هم فاصله دارن.

«حداقل نرخ بازده مورد قبول»، «هزینه تامین مالی»، «سهام عادی» و «سهام ممتاز»...

این درس و دوسش دارم ولی دارم خودمو میکشم که ادامه بدم خوندنشو. هیچ نمی‌دونم چه مرگمه‌. ادبیات این کتاب و دوست ندارم. کاش اینهمه کم نمی‌دیدم خودمو...

من که می‌دونم از کجا آب میخوره. حرفِ همه پادکستا و کتابای روانشناسی راجع بهش یکیه. چجوری باهاش کنار بیام؟

نسبت به خودم همیشه مرددم. همیشه این احساس لعنتی و دارم که یه چیزی درست نیست، کافی نیستم، اگه هم تو یه جاهایی خوبم غالبا به خاطر مسائلیه که من توش هیچ نقشی نداشتم.

چرا هیچ وقت نمیتونم باور کنم منم مثل همه آدما تلاش میکنم و اگه نتیجه ای میبینم نتیجه تلاشامه؟ چرا تا میام از خودم تعریف کنم احساس گناه و عذاب وجدان سر تا پامو‌ میگیره؟ چرا هر چقدرم توی یه کاری مهارت داشته باشم وقت عمل عقب میکشم؟

باید چیکار کنم؟

نمی‌دونم.

چشام میسوزه، صدای کولر و تیک تیک ساعت تو پس زمینه‌س و منم...نمی‌دونم! باید درستش کنم. نمی‌دونم چجوری

سی ام خرداد ۱۴۰۲ ساعت 10:54 توسط Darya

[شبِ جنگل و کرم شب تاب]

بچه ها همه خوابن. شایدم خواب نیستن و تو سرشون با هزار سودا دست به یقه‌ن.

منم فکر میکنم. به امتحانا، به کارایی قابل تحسینم تو دقایق آخر(خدایی خوبه خب! کاش همه دقیقه ها دقیقه نود بودن!)، به ناهارِ فردا، به پولی که باید همه تلاشمو کنم فعلا نگهش دارم، به تو، به دیروزی که باید زودتر از اینا مینوشتمش...

کاش میشد تو سر آدم یه بایگانی باشه که لحظه هایی که میخوای و همون‌طور که بودن، بی هیچ کم و کسری برات سیو کنه‌.

دوست دارم...خیلی دوست دارم!

بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:48 توسط Darya

[بغض آلود]

مثلا دستای کوچیکمو جا بدم تو دستای گرم و بزرگت...بگم من روزایِ بدونِ تو رو چیکار کنم؟

دلم میخواد عالم و آدم ساکت شن. چقدر همه‌حرف میزنن، چقدر سر و صدا هست، چقدر از این شهر بدم میاد. دلم میخواد ازش دور باشم. من دلم برات تنگ شده. دلم خیلی برات تنگ شده.

کاش میشد همه اینا رو بهت بگم. رو در رو، چشم تو چشم. که نگاهتو ببینم، صداتو بشنوم.

کاش سنگینی اینهمه فاصله اینجوری رو قلبم نبود.

من خیلی دوست دارما، من عاشقتم مرد. حسش میکنی؟

بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 2:10 توسط Darya

[رنگ لباس من سیتی]

دلم پر میکشه برات، دلم گرفته، دلم تنگ شده. کاش امشب دیرتر میخوابیدی. سه چهار روز دیگه باید برگردم خوابگاه و پر از دلهره‌م. بابت همه چی.

تو این مدت ذهنم شلوغ بود، دنیای بیرون هم. شاید اونجوری که باید و شاید نتونستم وقت بذارم...الان‌ یهو حس کردم چقدر پناهی برام❤️چقدر بودنت مهمه، عزیزه.

خسته‌م. اونقدر که سر رو بالش نذاشته، پلکام رو هم میوفتن.

کاش بودی، همین نزدیکیا...

همین دیگه:)

بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 2:17 توسط Darya

[کوکی های کشمشی]

کاش میشد روحم‌و، قلبم‌و خودم بغل بگیرم و بگم چرا اینهمه خودتو کم میبینی دختر؟

خیلیم قشنگی

خیلیم میفهمی

خیلیم کارت درسته

خیلیم کافی ای...

:)

پ.ن: زویا و مقاله ها و ادبیات زنان و واژه های پربسامد، حالا یه نگاه به عنوان(عناوین)...آره، همون.

هجدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 2:22 توسط Darya

[هفت(دوازده!) خبیث]

روی تختِ تازه مرتب شده‌م(بعدِ هزار سال) دمر دراز کشیدم. پنجره بازه و من عاشقِ بوی رطوبتِ این شهرم.

امشب از اون شباییه که دلم میخواد هی کش بیاد و تموم نشه. آروم و خوشبختم. به خوابی که دیدم فکر میکنم. به آرامش و اعتمادی که توی خواب و بیداری دارم کنارت تجربه میکنم.

می‌دونی...همین امشب داشتم به این فکر میکردم که یکی از مشکلاتم اینه که ناخودآگاه یه رقابت پنهان دارم باهات. صادقانه بگم. نه که دلم نخواد تو جلو بری(توی هر زمینه ای)، اینطوری نیست واقعا. با همه وجودم دلم میخواد پیشرفت کنی و موفق و شاد باشی.‌ولی دوست ندارم منم عقب بمونم. شاید عزت نفسمه که اونقدرا که باید قوی و با پایه و اساسِ محکم نیست.

می‌دونم...یعنی حس میکنم اینو که تو هم نسبت به من تقریبا همینی.

با همه این حرفا تو قلبم ریشه داری. یه ریشه عمیق و محکم.

دارم تلاش میکنم به خاطرت حساسیت های بیجام و رفتارای ناخوشایندم‌و اصلاح کنم. دارم تلاش میکنم به خاطرت، به خاطر خودم حتی، آدم بهتری شم و این سخته...

موهام ریختن توی صورتم. بوی خوبی میدن. امشب اینقدری حالم خوب هست که این موردم لبخند شه روی لبم.

آره داشتم میگفتم. بهتر شدن، چند پله بالا رفتن سخته. هربار دارم با یه سری بحران ها مواجه میشم که انگار مریضم میکنن.توی هر دوره‌ش روحم، همه وجودم درد میگیره، احساس بی کفایتی، به درد نخور بودن، یا اینکه تو تموم زندگیم هیچ کاری نکردم بیچاره‌م می‌کنه. اما هر طوفانی بالاخره یه روزی تموم میشه، با شاخه های شکسته درختا، با پرنده های دیگه بی آشیونه، با اینکه حالا خیلی چیزا سر جاش نیست، بالاخره به آخر می رسه و تو میمونی و یه سری چارچوبای خورد و خاکشیر شده ای که دیگه دست و پاتو نمیبندن و میتونی فارغ از اونا یه طرح جدید بکشی...

آره خلاصه...

امشب اینقدر خوبه که نمیخوام خوابِ تو تاریکی شبش‌و از دست بدم. چیز زیادی تا طلوع نمونده!

شبتون بخیر:)

پ.ن: هفت خبیث، بازیِ پر تکرارِ این شبامون.

پنجم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 2:52 توسط Darya