[از چی بگم؟]
فکرم پیش صدای جیغ های زنی از یکی از همین خونه های اطرافه. نمیدونم کدوم خونه...
ترس اگه آدم بود، تو خیال من یه چهره سرد و بی روح داشت با چشمای گرد شده و مات مونده، دهن باز و دندونای کج و معوجی که از هم فاصله دارن.
«حداقل نرخ بازده مورد قبول»، «هزینه تامین مالی»، «سهام عادی» و «سهام ممتاز»...
این درس و دوسش دارم ولی دارم خودمو میکشم که ادامه بدم خوندنشو. هیچ نمیدونم چه مرگمه. ادبیات این کتاب و دوست ندارم. کاش اینهمه کم نمیدیدم خودمو...
من که میدونم از کجا آب میخوره. حرفِ همه پادکستا و کتابای روانشناسی راجع بهش یکیه. چجوری باهاش کنار بیام؟
نسبت به خودم همیشه مرددم. همیشه این احساس لعنتی و دارم که یه چیزی درست نیست، کافی نیستم، اگه هم تو یه جاهایی خوبم غالبا به خاطر مسائلیه که من توش هیچ نقشی نداشتم.
چرا هیچ وقت نمیتونم باور کنم منم مثل همه آدما تلاش میکنم و اگه نتیجه ای میبینم نتیجه تلاشامه؟ چرا تا میام از خودم تعریف کنم احساس گناه و عذاب وجدان سر تا پامو میگیره؟ چرا هر چقدرم توی یه کاری مهارت داشته باشم وقت عمل عقب میکشم؟
باید چیکار کنم؟
نمیدونم.
چشام میسوزه، صدای کولر و تیک تیک ساعت تو پس زمینهس و منم...نمیدونم! باید درستش کنم. نمیدونم چجوری