[سردمه...]
سلام
امشب راستش، یهو حس کردم چقدر خودِ الانمو دوست ندارم.
یه شبایی هست یهو به خودت میای، ذهنت بر می گرده به چند ساعت پیش، چند روز پیش، هفته گذشته، ماه گذشته و هی با خودت زمزمه می کنی من چم شده؟ این منم؟ اونجوریم الان.
امروز داشتیم راجع به تو لحظه زندگی کردن یا همیشه با منطق پیش رفتن بحث می کردیم. تازگیا حس میکنم چقدر چرت میگم...
چقدر حرفام بیهوده شده، بیخودی کش میام...
یه وقتا پرم از غر، از نق و نوق، از وراجی، دلم میخواد یکی باشه که حوصلهش سر نره، بتونم از همه چی بگم براش.
یکی که نگه بگذریم. من بودن آدمی و تو زندگیم میخوام که چون همیشه روی خندون و با شور و شوق منو دیده انتظار نداشته باشه هیچ وقت ناراحت نشم، وقتی ناراحت و دلخورم سعی نکنه منو بخندونه، یا بحث و عوض کنه...بذاره صحبت کنم، اجازه بده که بگم از چی غصهم گرفته.
نمیدونم خود خواهم شایدم!
شاید حق ندارم این حجم از حال بد و روونه دنیای کسی کنم.
دلم آرامش میخواد،
دلم شب نخوابیدن می خواد.
گفته بودم؟ این روزا اینقدر میخوابم که حالم از خوابیدن هم بهم میخوره.
من نیاز دارم یکم جدی جدی زندگی کنم!
شعر بخونم،
بنویسم،
فکر کنم...
این روزا رفیقی هست تو زندگیم که می فهمم یه جورایی پناهش شدم. می فهمم بهم اعتماد کرده، تکیه کرده، یکم وابسته شده حتی...
بودنش اتفاق قشنگیه:)
بازم خدا رو شکر بابت همه چی❤️
پ.ن: منم درست میشم. یعنی بالاخره که درست میشه همه چی.
پ.ن:چشمی رو میخوام که باز زیبا ببینه...